با سلام به همگی دوستان عزیز، عارف جان راستش پدر من اصلا راضی نمیشه ، حتی با اینکه یک جلسه دختر رو بببینه، میگه اومدن ما تعهد ایجاد میکنه و اینکه موقعیتهای خیلی بهتری برای تو هست، مادرم هم میگه من تو فامیل چی بگم، بگم رفتیم یک دختر معمولی گرفتیم، واقعا دیگه فکرم کار نمیکنه، همش میگم نکنه بعدا حتی اگر ما ازدواج کردیم این دختر رو تحویل نگیرن و نپذیرنش ، البته من خودم برای ازدواج 9 معیار دارم که ایشون فقط 3 مورد رو برآورده میکنه، از طرفی هم بین همکارانم چیزهائی میبینم که روزی 100 بار خدا رو شکر میکنم که یک چنین دختری کاملا وفادار و صادق در کنار من هست، حتی یک مورد از نظر اخلاقی با هم تفاوت نداریم و اینکه در این 5 سال اصلا دعوا و یا جرو بحثی هم بین ما نبوده، نمیدونم با پدرو مادرم چیکار کنم، راستشو بخواهید همونطوری که در پست اول نوشتم من در یک مقطع زمانی با ایشون قطع رابطه کردم و رفتم سراغ دختری با وضع مالی خوب و ظاهری آراسته و .. اما پدرو مادر من بازهم راضی به خواستگاری اومدن نشدن (میگفتن که خانواده اینا بما نمیخورن) که با کلی اصرار و خواهش و تمنا به اتفاق هم رفتیم خواستگاری، سرتونو درد نیارم خواستگاری همونجا بهم خورد. ( البته حق کاملا با پدرم بود و من بعدا متوجه این امر شدم) پس از تموم شدن اون رابطه من بشدت با خانوادم بد شدم و کارم رو هم از دست دادم و از نظر روحی در وضعیت بسیار بد، در یک چنین شرایطی این دوست عزیز و فرشته ، بعد از هشت ماه و با اینکه میدونست من بهش خیانت کردم برگشت و با من تماس گرفت و باعث شد تحولات شگرفی در من ایجاد بشه( من بهش خیلی مدیونم و افتخار زندگی منه که راه صحیح زندگی رو به من نشون داد و ازش بسیار متشکرم) ، اما متاسفانه حالا اون شور و اشتیاق برای جنگیدن و تلاش کردن سر موضوع خواستگاری و گفتگو با پدرم برای اومدن به دیدن این دختر در من وجود نداره. طاهره خانم ، من تمام مطالب در این تالار و تمام لینکهائی رو که شما برای من فرستادید رو با دقت مطالعه کردم اما راه حل مناسبی پیدا نکردم که با شرایط من جور باشه. لطفا منو راهنمائی کنید. چون نمیخوام یک عمر افسوس از دست دادن چنین دختری رو بخورم. با تشکر فراوان از همگی.