saboora , shamim_bahari2 عزيز واقعا از راهنماييون ممنونم ...
دقيقا درست ميگيد . من خودم بيشتر باعث شدم كه اعتماد به نفسم كم و كمتر بشه . نبايد اينكارو ميكردم تا جاييكه به حدانفجار برسم و احساس بدبختي كنم ... همين پايين بودن اعتماد به نفسم منو بيشتر نازاحت و عصبي ميكرد و دنبال بهونه بودم كه خودمو يه جور خالي كنم يا الكي به همسرم گير بدم و اونم ازم ناراحت بشه . ولي از اين به بعد اصلا اينكارو نميكنم و بيشتر رو خودم كار ميكنم تا رو خشم خودم كنترل داشته باشم و اعتماد به نفسم رو بالا ببرم
خوشبختانه ما 5 شنبه 4-3 ساعتي با هم خيلي با آرامش حرف زديم و من تمام حرفهاي دلم رو بهش زدم . حتي حرفهايي كه اينجا نوشته بودم . بهم اطمينان كامل داد كه هرگز حاضر نيست به خاطر خانواده اش از زندگيمون بزنه و حق رو بهم داد . باورم نميشد كه بخواد اين حرفو بزنه . ديروز هم كه خونه مادرش بوديم با خنده و به جدي و مودبانه يه جوري به مادرش گفت كه من زندگي خودمو دارم بايد به اون بيشتر برسم يه وقت مامان نخواي من تمام وقتمو به تو و خواهرمو و همه كاراتون بزارما . مامانشم گفت: ااااا ... من خوشحال بودم نزديكمون شديو هي پيشمي . همسرمم گفت شرمنده من زندگي و كار دارم ديگه بيشتر از حد نميكشو و نميخوام .. منم هيچي نگفتم . قبلنا ميگفتم كه اااا .. اين چه حرفيه بايد هواي مامان رو داشته باشي و .چي ميشه حالا 2 تا كار اضافه تر كني ( به خدا از ته دلم ميگفتم)
ولي اين دفعه به قول saboora جون فقط لبخند زدم و هيچي نگفتم .
خلاصه بعد يه عالمه حرف زدن با هم به نتيجه رسيديم و مشكلمون خدارو شكرحل شده ...
اميداورم ديگه برامون مشكلي پيدا نشه .......
واقعا از همتون ممنونم دوستاي گلم![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)