سلام آقای hooty
ممنون از پاسختون.امیدوارم همیشه در راه عشق الهی قدم بردارید.
جالبه بدونید که یه دلیل جواب منفی من به پسرخالم با وجود اون همه علاقه این بود که پسرخالم احساسی رو که من نسبت به خودش داشتم مرتب میزد توی سرم.
با اینکه من هیچوقت قبل از خواستگاری ایشون احساسم رو بروز ندادم ولی بعد از خواستگاری, ایشون خواسته یا ناخواسته به روم می آورد که میدونم تو سالهاست من رو دوست داری. و علاقه ی من رو به خودش مثل یه نقطه ی ضعف من نشون میداد و ازش یه جورایی سوءاستفاده میکرد. مثلا حتی وقتی ناراحتم میکرد نه تنها عذرخواهی نمیکرد من رو تنها میذاشت و اونقدر صبر میکرد که من خودم به التماس بیفتم و اعتراض و ناراحتیم رو پس بگیرم.
ایشون هم به من فوق العاده علاقه داشت.اون اواخر حدود یکماه مونده به جواب من به خاطر رفتارش ازم عذر خواهی کرد و گفت:" تازه میفهمم چقدر اذیتت کردم. وقت هایی که بهم احتیاج داشتی همیشه تنهات گذاشتم. منو ببخش و باهام بمون قول میدم دیگه تنهات نذارم و..."
بخشیدمش ولی دیگه نتونستم باورش کنم. حرفاش دیگه برام مثل نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود.با وجود علاقه عمیقی که بهش داشتم اونقدر سرخورده بودم و خسته شده بودم که نتونستم ادامه بدم.
شما باید حواستون به غرور و شخصیت دختر خالتون هم می بود.شاید اون با رفتار شما حس کرده شما به جای اینکه کنارش قرار گرفته باشید مقابلش قرار گرفتید!!
امیدوارم شما رفتاری باهاش نکرده باشید که مجبورش کرده باشید به خاطر حفظ غرورش با احساساتش بجنگه.
من هم هرچی فکر میکنم هیچ دلیلی برای نه گفتن به این خواستگارم پیدا نمیکنم!!! برام دعا کنید تصمیم درستی بگیرم. مشکلم فقط بی احساسیمه. یا نمیدونم شاید دارم احساسم رو با اون چیزی که نسبت به پسرخالم داشتم مقایسه میکنم و توقع دارم احساسم به اون شکل باشه!
تا چه حد احساس کافیه؟ کسی میدونه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)