سلام خواهر جون
میبینم که عنوان تاپیکتم عوض شد ه
ما بیاد شماهستیم
وای امشب بله برونم دارم از استرس میمیرم![]()
تشکرشده 352 در 169 پست
سلام خواهر جون
میبینم که عنوان تاپیکتم عوض شد ه
ما بیاد شماهستیم
وای امشب بله برونم دارم از استرس میمیرم![]()
سارابختیاری (چهارشنبه 29 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
سارا جونم مباركه انشاء الله
اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت باشي![]()
تشکرشده 352 در 169 پست
مرسی لیلا جون
ولی خیلی استرس دارم![]()
تشکرشده 2,035 در 738 پست
استرس براي چي خواهر جونم؟
تو الان فقط بايد اينطوري باشي ()
برات دعا مي كنم كه هميشه خوشبخت ترين باشي.
ليلا موفق (چهارشنبه 29 تیر 90)
تشکرشده 270 در 103 پست
سلام ليلا جان
تو ديگه خودت يه پا مشاور شدي ديگه چه كمكي ميخواي
با اون متن فوق طولانيهزرتشت ديگه حرفي نمي مونه
خدا را شكر تو هم حرف گوش كنداري زندگيتا به خوبي جلو ميبري
سارا خانم به شما هم تبريك ميگم
بعد مراسم بيا بگو ببينيم چقدر بالاخره مهريه كردي؟
اين تاپيكت چه نتيجه اي برا خودت داشت؟
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی برنج باش و در پهنای آن، لباس.
واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی!
mohsenn (چهارشنبه 29 تیر 90)
تشکرشده 53 در 9 پست
درود دوست من mohsenنوشته اصلی توسط mohsenn
در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است
من اصولاً عادت دارم که برای مشاوران غیر حضوری یک مرتبه بیشتر حرف نمی زنم مگر اینکه براشون جای سوال باقی مونده باشه
اون یک مرتبه رو هم سعی میکنم آخرین نفر باشم و نتیجه گیری کلی کنم و تمام موارد رو بگم و حرفم رو تموم کنم
اگر خوندن اون متن فوق طولانی اذیتتون کرده باید منو ببخشید
ایام بکام
تشکرشده 848 در 197 پست
زرتشت عزیز
سلام
شاید یه سر بیای و اینجا و حرف منو بخوونی. دلم نمی خواد تاپیکی برای خودم باز کنم. یعنی نمی تونم. روحیه ندارم در مورد مشکلم حرف بزنم.
تو تاپیک ترانه جوون، ازت خواستم باهام حرف بزنی و کمی کمکم کنی. چندبار سر زدم . نبودی. منو فراموش کردی.
تشکرشده 270 در 103 پست
نه خير جناب زرتشتي درسته كه طولاني بود ولي به قولي جامع و مانع بودنوشته اصلی توسط zartoshti
خيلي خوب بود راهنمايي هاتون
ادم از خوندن متن هاي اموزنده حتي اگه طولاني باشه ناراحت نميشه
خيلي خيلي ممنون موفق باشيد
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی برنج باش و در پهنای آن، لباس.
واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی!
تشکرشده 53 در 9 پست
درود مهربونی عزیزنوشته اصلی توسط mehrabooni
نمیخوام خودمو بزرگ جلوه بدم و الکی قیافه بگیرم و بهن بگم که سرم شلوغه و از این حرفها ، اما در حال حاضر مشغول کمک کردن به یکی از دوستانم هستم که اون هم تالار گفتمان زده
من همیشه جدای اینکه مشاوره دادم با بیمارانم همذات پنداری کردم و هیچگاه تنهاشون نذاشتم
در اون تاپیک هم عرض کردم که چون مورد شما خاص بود پیام خصوصی دادم اما متأسفانه توانایی ارسال و رساندن به دستتون نصیبم نشد
در حال حاضر همان دوستی که در بالا عرض کردم برای یک کار تحقیقاتی یک تالار گفتمان زده که نمیدونم میشه اینجا اسمش رو گذاشت یا نه ؟ اما من با کسب اجازه از محضر مدیریت سایت لینک اون تالار گفتمان رو براتون قرار میدم تا اگر تمایل داشتید اونجا سوالاتتون رو مطرح کنید و من هم با کمال میل در خدمتتون هستم
دلیل اینکه میگم اونجا تشریف بیارید اینه که هم شما در تحقیقات دوست من بهش کمک می کنید و هم اینکه محیط اونجا بسیار بسیار خلوت تر از اینجاست و سیستم پیام خصوصی هم در مواقع ضروری و سوالات خاص فعاله
www.iran-moshaver.com نام تالار گفتمانیه که خدمتتون عرض کردم
امیدوارم که خداوند مهربان این لیاقت را به من بده که لااقل سنگ صبور غمهای هم میهنانم باشم
آقا محسن عزیز
از شما هم ممنون که لطف خودتون رو نثار این کمترین کردید و از نوشته های من خوشتون اومده
باشد که در تنگناهای زندگی کسی خودم را برادرانه راهنمایی کند
mercedes62 (چهارشنبه 27 شهریور 92), zartoshti (پنجشنبه 30 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
سلام دوستان خوبم
اومدم بگم من راستي راستي تغيير كردما
اين مدت كاملا به تمام راهنمايي هاتون عمل كردم. هر وقت بخواد مي ذارم بره خانوادش را ببينه حتي شب نيمه شعبان تا ساعت 11 شب اونجا بود و من چيزي بهش نگفتم. (البته به من هم گفت بيا بريم ولي من چون مي دونستم نقشه مامانشه براي ايجاد دعواي مجدد نرفتم.) اصلا كنترل اش نمي كنم، كاملا باهاش مهربونم و ..............................................
مي دونيد جمعه چه اتفاقي افتاد؟
جمعه روز آزمون استخدامي مهدي براي رفتن به شهرستان بود.
مهدي شب اش كلي من من كرد تا من ازش بخوام و بهش بگم نرو امتحان بده ولي من اصلا به روي خودم نياوردم. و در نهايت هم كه به زبون آورد و پرسيد من بهش گفتم هر جور خودت صلاح مي دوني.
فرداي اون روز دوباره مهدي به من گفت به نظرت برم امتحان بدم. من هم گفتم خودت مي دوني ولي اگه من به جاي تو بودم .................................................. .................................................. ......................................
مهدي بعد از اينكه حرفام تموم شد منو بوسيد و گفت قربون فكر قشنگت برم. و اصلا نرفت امتحان بده.
اوضاع خوبه ولي مامانش همچنان به كارهاش ادامه مي ده و من اصلا به روي خودم و مهدي نمي يارم. (ديشب مامانش ساعت 10:45 زنگ زده بود خونمون نمي دونم نيمساعت به مهدي چي مي گفت. من هم صداي تلويزيون را زياد كردم تا نشنوم و روي حرفاش حساس نشم.
راستي مهدي هنوز نماز نمي خونه. اگه مي تونيد راهنماييم كنيد؟؟؟![]()
ليلا موفق (سه شنبه 09 اسفند 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)