سارا جون ممنون
این که همسری خوب دارم منکرش نیستم و به خاطرش همیشه خدا رو شکر میکنم حتی اینو به خودش هم میگم , همیشه بابت این که باعث ناراحتیش میشم ازش معذرت خواهی میکنم ولی اون همیشه میگه تو اینطوری نبودی , به خاطر من اینطور افسرده شدی حالا من باید به خاطر تو کمکت کنم و مراقبت باشم . همیشه وقتی حالم خوش نیست میگه برات چکار کنم , تو بگو هر کاری بگی انجام میدم تا شاد بشی ولی واقعیتش من حتی خودم هم نمیدونم باید چکار کنم .
تو تالار هم زیاد چرخیدم به همین خاطر وقتی مشکلات دوستای دیگه رو دیدم فکر کردم مشکل من خیلی حاد نیست و میتونم با خوندن این مطالب و سعی کردن برای شروع یه زندگی شاد همه چیز رو کم کم به فراموشی بسپارم و سعی خودم روهم کردم ولی نشد . با کوچکترین اتفاقی یاد چیزایی میفتم که نباید بیفتم و اونوقت روزم و شاید حتی یک هفته خودم رو خراب میکنم و نا گفته نماند همسرم رو هم نگران میکنم .
به خدا دست خودم نیست نمیخوام دائم پای گذشته رو تو زندگی حالم باز کنم ولی هر کاری میکنم آخرش به بن بست میخورم و بر میگردم سر جای اولم.
سلام متین جون
ممنون از راهنمایی خوبت
یعنی به نظر شما من باید تمام ناراحتی های گذشتم رو اینطوری تحلیل کنم ؟
در مورد مثالی که زدید و سود و زیانهایی که نام بردید واقعا اینطوره و منم خیلی اوقات اینها رو برای خودم تکرار میکنم ولی به نتیجه نمیرسم , فکر میکنم دلیلش اینه که توانایی ساختن فکر جدید در مورد اون مشکل رو ندارم .
بعضی از مشکلات هم هستند که نمیشه براشون یه سود یا زیان تعریف کرد . این طور مشکلات اصولا دلیل خاصی نداره یعنی مثلا اصلا خودم نمیدونم چی شده یا اگه فلانی باهام برخورد بدی کرد دلیلش چی بود و حتی وقتی از خودش دلیلش رو میپرسم نمیتونه جوابی بده , شاید بگید خب از روی نادونی یه رفتاری کرده باید فراموش بشه , منم اگه این برخورد وقتی اتفاق بیفته که جز خودم کسی متوجهش نشه راحت میتونم تحمل کنم و فراموش کنم ولی وقتی اطرافیان متوجه اون رفتار بشن خیلی خجالت زده میشم و اونوقته که چه با دلیل باهام بد رفتار شده باشه و چه بی دلیل نمیتونم فراموشش کنم .
همین باعث شده که گوشه گیر بشم , البته توی خونه بیشتر گوشه گیرم توی جمع سعی میکنم برای چند ساعت هم شده خودم رو خوشحال و شاد نشون بدم ولی این مشکل منو حل نمیکنه .
دیگه واقعا نمیدونم خودم مقصرم یا گذشته ای که داشتم یا کسانی که روزهای خوش زندگی منو خراب کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همسرم میگه بریم پیش یه روانشناس , اما من خیلی دوست ندارم , اصلا توانایی این که رو در رو در مورد گذشته با کسی صحبت کنم رو ندارم , زود بغض میکنم و دیگه نمیتونم حرف بزنم , از این شاخه به اون شاخه میپرم , وقتی موضوعی منو یاد گذشته میندازه همه چیز با هم میاد تو ذهنم و نمیتونم از هم تفکیکشون کنم و یا اولویت بندی کنم به همین خاطر اگه هم بخوام حرف بزنم خیلی حرفام متلاشی از همه , حتی خودم هم بعضی وقتا از حرفهام سر در نمیارم چه برسه به دیگران.











علاقه مندی ها (Bookmarks)