سلام دوستان عزیز....نمیدونم چکارکنم.7ساله ازدواج کردیم ولی خانواده شوهرم هنوزم که هنوزه برام مثل یه کابوسن با اینکه مستقل زندگی میکنیم ولی شبی نیست که ازدستشون خواب خوش داشته باشمبااینکه وضع مالیشون توپه ولی چپ و راست از شوهر ساده من پول میگیرن به هربهانه ای شروع میکنن به سرکوفت من و شوهرم با اینکه اونا روستایی و بی سوادن اما ما دوتامون تحصیلات عالی داریم اما من که حریفشون نمیشم دلم خوووووووووووونننننننننننن نهههههههه از دستشون............
همه اش میگن باید هرکاری میکنید قبلش از ما اجازه بگیرین شوهر ساده ام که همه اش میگه اخه ادم نباید افففففففففففففف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به پدر مادرش بگه وگرنههههههه!!!!
الان داریم میریم یه شهردیگه باز نمیگن اینا درس میخونن میگن اشکال نداره زود زود میایم بهتون سر میزنیم با اینکه اون شهر 300 کیلومتر از اینجا دوره.
تورو خدا بگین جیکار کنم دارم از دستشون دق میکنم........
من به آمار زمین مشکوکم.......همه دلها تنهاست.؟؟
اگر این شهر پر از آدمهاست.
چرا این
اگه یه کم دیر به مراسم یا عیادتشون برم همون جلوی در بهم حمله میکنن منم میلرزم دستام اونقد میلرزن که زیر لباسم قایمشون میکنم .... ولی من پاسال عمل شدم روزای اخر بعد گلایه شوهرم و بعد مرخصی از بیمارستان فقط یکی از خواهرشوهرام تلفنی احوالمو پرسید..... اونا تو خونشون ادم کارمند با تحصیلات شوهرم نداشتن واسه همین چشم ندارن ببینن من مثل اونا روستا نیستم..![]()







بااینکه وضع مالیشون توپه ولی چپ و راست از شوهر ساده من پول میگیرن به هربهانه ای شروع میکنن به سرکوفت من و شوهرم با اینکه اونا روستایی و بی سوادن اما ما دوتامون تحصیلات عالی داریم اما من که حریفشون نمیشم دلم خوووووووووووونننننننننننن نهههههههه از دستشون............
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به پدر مادرش بگه وگرنههههههه!!!!



علاقه مندی ها (Bookmarks)