متین جون ممنون که جوابمودادی
از اتفاقاتی که توی زندگیت افتاده متاسف شدم , امیدوارم که حال و آینده خوبی داشته باشی .
عزیزم منم توی دوران کودکی و نوجوانی مشکلاتی داشتم ولی مشکلات بعد از ازدواجم ..............
متین عزیز اینومیدونم که همهی آدما توی زنگیشون مشکلات دارند , ولی هر کس به یه نحوی و یه شکلی , اینم میدونم که بزرگ و کوچک بودن هر مشکل دست خود ماست این که چطور بهش نگاه کنیم .
متین جون فکر کنم کار درستی نباشه که اینقدر زود قضاوت کنی , من که گفتم از این که میبینم برادرشوهرم و همسرش شادن خوشحالم و از ته دلم آرزو میکنم روزهایی رو که من دیدم جاریم نبینه پس چرا قضاوت بد میکنی و فکر میکنی از خوشحالی اونا ناراحتم, نه عزیزم من از گذشته ناراحتم و مشکل الان من این نیست که چطر گذشته بد رو تبدیل به یه گذشته خوب بکنم چون امکان نداره , مشکل من الان اینه که چطور این گذشته رو به یاد نیارم ؟ چکار کنم که همه جا دنبال خودم نکشمش؟
من آدم تنگ نظری نیستم , در حال حاضر هم زندگی خوبی دارم و به زندگی کسی چشم ندارم , چیزی که منو اذیت میکنه خودم هستم و افکارم که نمیدونم چطور باید از دستشون خلاص بشم .
اکثر مواقع استرس دارم و همیشه فکر میکنم اتفاق خاصی قراره بیفته , البته نا گفته نماند که در مورد استرس و اعتماد به نفس مطالب خوب رو از تالار یاد گرفتم و حتی بعضی از اونا رو پرینت گرفتم و همراهم دارم و تا استرس پیدا میکنم اونا رو میخونم و سعی میکنم مو به مو انجام بدم تا استرسم کم بشه و میتونم بگم تا حدی بهتر شدم. در مورداین مشکلم هم قصد دارم همین کار رو انجام بدم ولی به همیاری و همدردی و کمک دوستای خوب تالار نیاز دارم.
متین جان کی گفته که من اصرار دارم مادر شوهرم دوستم داشته باشه ؟
مشکلات من با مادر شوهرم فقط دوست داشتن یا نداشتنم نبود آزاری بود که چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی و همین طور اجتماعی بهم رسونده و میرسونه. در ضمن من به مادر شوهرم احترام میذارم چون همسرم برام عزیز و دوست داشتنیه , چون همسرم رو دوست دارم و چون همسرم من رو دوست داره واین احترام و محبتی که به مادر شوهرم میکنم به خاطر وجود همسرمه نه به خاطر خودش . چون بین من و مادرشوهرم اتفاقاتی افتاده که قلبا نمیتونم دوسش داشته باشم ولی طوری رفتار میکنم که همه فکر میکنن با همه آزار و اذیتش من دوسش دارم.
در مورد دوری و فاصله هم باید بگم ما به خاطر دخالت و اذیت و آزار مادرشوهرم و یکی از خواهراش از شهرمون اومدیم تهران و از اونا دوریم . دوری از مادرم برام خیلی سخت بود برای اونم همینطور ولی خودش من رو راضی کرد گفت : تو اینجا جلوی چشمای من داری ذره ذره آب میشی , حاضرم هیچوقت نبینمت ولی جایی زندگی کنی که آرامش داشته باشی , همین که بدونم داری تو آرامش زندگی میکنی برام کافیه . این طوری شد که اومدیم تهران ولی همونطورکه گفتم الان زیاد پیش مادر شوهرم نیستم که بتونه اذیتم کنه ولی گذشته داره عذابم میده .
فکر کردن به گذشته است که نمیذاره راحت زندگی کنم.
خدایا کمکم کن , چطور از این افکار راحت بشم
پریسا جون سلام
ممنونم که باهام همدردی کردی
حقیقتش منم برای این که زندگی خودم رو بیشتر از این با این افکار خراب نکنم اینجا هستم و از دوستای خوبم کمک خواستم . اگه این یاداوری ها کاملا دست خودم بود میتونستم مهارش کنم ولی باور کنید , نمیدونم باید چطوری بگم که برای شما هم قابل درک باشه ولی اصلا و ابدا دست خودم نیست , نمیتونم فکرم رو از رفتن به گذشته مهار کنم .
وگرنه خودم میدونم که این افکار بد گذشته میتونه زندگی خوبی رو هم که الان دارم نابود کنه . به همین خاطره که نگرانم , نگرانی من به خاطر اتفاقات گذشته نیست چون دیگه اتفاق افتاده و من نمیتونم زمان رو به عقب برگردونم و همه چیز رو دست بکنم , نگرانی من به خاطر زندگی حال و آیندمه , میترسم خراب بشه , اومدم تالار تا با دوستای خوبم هم فکری کنم که چطور میتونم گذشته رو فراموش کنم . همسرم واقعا یه فرشته است منم نگرانم این فرشته رو از دست بدم![]()
از این که همش استرس و نگرانی خودم رو بهش انتقال میدم واقعا نگرانم و دنبال یه راهی هستم که بدون اینکه به همسرم فشار بیارم و اون رو هم دچار استرس و نگرانی کنم , مشکلم رو حل کنم .











علاقه مندی ها (Bookmarks)