سلام خواهرم
شما وقتي كه همسرت مي آد خونه با تمرينات تنفسي سريع بايد آرامش داشته باشي... بي شك بهت كمك خواهد كرد
مراقبه بخشش رو درست انجام بده... يه بار ديگه بخون! قرار نيست كسي رو ببخشي... ببين تو اين مراقبه كسي از تو نمي خواد كه كسي رو ببخشي... تو مي بخشي و رها مي شي!!!
چند تا خطاي عمده شناختي داري... بايد حلشون كني! نمي دونم چرا كمك نمي كني كه زود تر نتيجه بگيريم..
آرامش خودت رو حفظ كن... يه جا نوشته بودي كه چون شوهرمه دوستش دارم... ببين خواهرم! بايد بر عكس باشه... يعني چون دوستش داري... شوهرت باشه!
شوهرت طول مي كشه كه به نگاهت اعتماد كنه و چشمهاي سرزنش كننده زنش رو نبينه... تشويقش كن! تا مي توني تشويقش كن اما زياده روي نكن
توي گفتگو هنوز مشكل داري... مي خواي يه بررسي كنيم:
شوهر مهتاب: داری نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنی ...
مهتاب : نه عزیزم اصلا اینطور نیست حتی براش قسم میخورم که اینطوری نبوده و من اصلا با این دید نگاه نکردم اتفاقا مطلبه برام جالبه .......
به نظرت چرا اينطور مي گه!؟ چون شما فقط نبايد نگاه كني... بايد اعتبار سازي كني! بايد با كلام و چشمات نشون بدي كه موضوع برات جالبه... بايد كنكاش كني و سوال بپرسي!
شوهر : تو چشمات طوریه که خودش با آدم حرف میزنه هر حسی داشته باشی از چشات معلومه ...
اين نشون مي ده كه شما هنوز نتونستي احساست رو بهش بگي... بايد با كلام هم اعتبار سازي كني! اين مواقع گفتگو آماده تشديده!!! اگر حواست رو جمع نكني تشديد اتفاق مي افته! يعني بايد چي كار مي كردي... : فورا اعتبار سازي مي كردي... با يه سوال از توي صحبتهاي قبليش! خب داشتي مي گفتي... و دستاش رو مي گرفتي!!!
مهتاب : به خدا الان جز حس یه زن که از مطلب مورد بحث شوهرش خوشش اومده و داره به حرف شوهرش گوش میکنه حس دیگه ایی ندارم . نمیدونم شاید چشمام خسته است تو اینطوری فکر کردی
با یه حالت ناراحت میگه نه نمیخواد دلیل الکی بیاری و مطلبش رو جمع میکنه ....
به اين ميگن اجتناب كه گفتگو رو خراب مي كنه... يعني طرف گفتگو،گفتگو رو ترك مي كنه!
پس تو اين هفته سعي مي كنيد گفتگو كنيد با رعايت آداب صحيح گفتگو...
من فكر مي كنم بايد تكليفت رو با خودت روشن كني... ببين اونچيزي كه من برداشت كردم اينه كه تو شوهرت رو دوست داري اما با توجه به اختلافاتي كه رخ داده، رنجيدي!!! اما بايد بدوني اون اختلافات و اتفاقات ناشي از عدم مهارت ايشون تنها نبوده ! تو هم مهرات لازم رو نداشتي...
چرا فكر مي كني كه اگر با تو مشورت مي كرد هرگز به مشكلي برخورد نمي كرد... چرا از اين تهديد كه تو زندگيت پيش اومده به شكل يه فرصت نگاه نمي كني!؟ بدون كه هيچ چيزي بي حكمت نيست... و الانه كه بايد كمك شوهرت كني... الان هست كه بايد دركش كني!!! نبايد سرزنشش كني! نبايد اگر و اما بياري...
يه اشكال ديگه بازهم تو گفتگو: ( قرمزها رو بخون)
میگم هر وقت خواستی بگو تا منم حاضرشم .......(استفاده از جملات تو)
ميگم: من حاضرم، اگر مايلي كه بريم،شما هم حاضر شو
یه دفعه با یه حالت تدافعی میگه حالا دیگه ؟؟؟؟؟؟ این موقعه که دیگه دیر شده ؟؟؟؟؟؟؟
میگم خوب خودت خوابیدی صداتم کردم اهمیت ندادی ........
نگاه كن خواهرم: به اين مي گن اتهام زدن! قضاوت كردن! برچسب زدن!
ميگم: آره.. يه خورده دير شده! اما اشكالي نداره.. به دخترمون قول داديم..
میگه نه دیگه دیر شده .......
میگم : بچه ام آماده است گناه داره بهش قول دادی .......
بچه شماست؟؟؟ مگه ايشون پدرش نيست؟؟؟ چرا متصلش مي كني به خودت؟ باز هم سرزنش...
مي گم: (اعتبار سازي مي كنم) به نظرت دير شده...اما فكر مي كنم هنوز وقت داريم يه دور كوچولو با دخترمون بزنيم.. اما اگر تو حو صله نداري نمي ريم!
باز هم بهت مي گم... با ظرافت زندگي كن خواهرم!
مراقب دختر كوچولوت باش!









علاقه مندی ها (Bookmarks)