خیلی خوشحالم که دیدگاه آقایون رو هم در مورد مشکل ام می شنوم و می تونم از راهنمایی هاشون استفاده کنم...:rolleyes:
مشکل ما ذره ذره شروع شد و حالا داره به فاجعه تبدیل می شه. اوایل دعواهای شدید داشتیم، کم کم آروم شدیم و حالا هم خسته و بی تفاوت شدیم، چون هر چی تلاش می کنیم فایده نداره...
من مرتب خونه رو تمیز می کنم، هر شب غذای تازه ای که همسرم دوست داره تهیه می کنم، فامیل هاش رو دعوت می کنم، احترام خانواده اش رو دارم، تمام حقوق ام رو به همسرم می دم بدون اینکه یک بار چیزی در این رابطه بهش بگم، توقع ام رو در حد توان اش کم کردم، تفریحات مورد علاقه اون رو انجام می دم و....
همسرم هم توی کار خونه کمک ام می کنه، خیلی سعی می کنه کارهایی رو که بهش می گم انجام بده، توی دعواهامون کوتاه میاد، حرف زشت کم می زنه، همیشه ازام مواظبت می کنه، اگه چیزی ازاش بخوام حتما تهیه می کنه و ...
با وجود تمام این تلاش هایی که داریم می کنیم ولی نتیجه ای نگرفتیم و انقدر روابطمون سرد شده که اصلا دلم نمی خواد ببینمش و برای هم کسل کننده شدیم. همسرم این خلا رو با همکاراش، پسرهای فامیل اش و دوستاش (که درواقع مشترک (یکی) هستن) پر می کنه و من هم احساس خلا بزرگی دارم که نمی دونم با کی باید پر اش کنم. دوست و فامیل که نمی شه چون آبروم می ره، خانم ها هم که همه سر خونه زندگی خودشون هستن، درضمن یک سری نیازها هست (منهای نیاز جنسی) که فقط یک آقا می تونه برای آدم پر کنه... دیگه نمی دونم باید چیکار کنم...
نتیجه این تلاش ها مون شده...
من همیشه خسته و ناراحت هستم (هرچند سعی می کنم نشون ندم)، و دائم در حال دست و پا زدن برای بدست آوردن رضایت همسرم ...
و همسرم هم همیشه کسل و بد اخلاق و اخمو هست و همیشه مضطرب و کلافه چون نمی دونه چه حرف یا کاری ممکنه منو ناراحت کنه






. همسرم این خلا رو با همکاراش، پسرهای فامیل اش و دوستاش (که درواقع مشترک (یکی) هستن) پر می کنه و من هم احساس خلا بزرگی دارم که نمی دونم با کی باید پر اش کنم. دوست و فامیل که نمی شه چون آبروم می ره، خانم ها هم که همه سر خونه زندگی خودشون هستن، درضمن یک سری نیازها هست (منهای نیاز جنسی) که فقط یک آقا می تونه برای آدم پر کنه... دیگه نمی دونم باید چیکار کنم...


... همه اش از خانواده من ایراد می گرفت، فقط به خودش توجه می کرد، از کارهایی که با زحمت انجام داده بودم ایراد می گرفت... مثلا من خسته و کوفته از سر کار می اومدم و چون اون خونه تمیز رو دوست داره خونه رو تمیز می کردم، اوایل با خوشحالی بهش می گفتم خونه رو تمیز کردم تا تو دوست داشته باشی، بعد مثلا اون یه آشغالی که روی زمین بود رو نشون می داد و می گفت این آشغال که دیروز هم اینجا بوده... 



تو رو خدا کمک ام کنید
علاقه مندی ها (Bookmarks)