به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 47

موضوع: +خواهر شوهر

Threaded View

  1. #38
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 آذر 90 [ 14:04]
    تاریخ عضویت
    1390-5-13
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    1,136
    سطح
    18
    Points: 1,136, Level: 18
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 64
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: +خواهر شوهر

    پوپک عزيز سلام،
    مطالبی رو که گفته بودی و جوابهایی رو که داده شده بود خواندم،اتفاقا خود من هم با مادرشوهرم مشکل دارم،اون هم بعضی وقت ها یه حرفایی می زنه که کفرم در میاد اوایل جوابش رو نمی دادم اما از حالت چهره ام میفهمید که ناراحت شدم و هرچی که من حرمتش رو حفظ میکردم فکر میکرد نمی توانم جوابش رو بدم،ادامه میداد،نمیخام حرفایی رو که بهم زده مطرح کنم فقط در همین حد بدون که هرچی برای من مهم بود رو کوچیک میکرد به سلیقم ایراد میگرفت،با تمسخر از کارها و اعمال من حرف میزد و...
    گفتم که اوایل جوابش رو نمیدادم و بعد با شوهرم که حرف میزدم گریه ام می افتاد، شوهرم هم اول ها دلداریم میداد که داره برات مادرشوهرگیری میکنه اما شاید پوپک جان باورت نشه که از زمانی که اختلافاتم با مادرشوهرم شروع شد تا همین دو سه هفته پیش هرشب من با شوهرم بحث میکردم براش خط و نشون میکشیدم میگفتم نمیام خونتون و... اما میدونی چی شد؟فهمیدم با این کاراک فقط دو تا اتفاق می افته:
    اول اینکه مادر شوهرم نقطه ضعف من و راه به هم زدن رابطه ام با شوهرم رو یاد میگیره
    و دوم اینکه در ذهن شوهرم من میشم یه دختر غرغروی ایرادگیر و تازه شوهرم هم به مرور مشکلاتی رو که با شوهرخواهرم داره پیش میکشه و ما هرشب که میریم باهم قدم بزنیم و خوش باشیم با لب خندون می ریم و با صورت اخمو برمیگردیم،یه بار شوهرم گفت:نشد ما دوتا یه شب بیایم بیرون و آخرش به دهنمون زهر نشه،من که با شوهرم اینقدر صمیمی بودم حالا شوهری رو در مقابل خودم میدیدم که عبوس و زودرنج شده بود، راستش یکبار هم مادرشوهرم گفت: شما باید برای خودتون ماشین بخرید اینطوری که ماشین ما رو بر میدارید و اینور واونور میرید ما اذیت میشیم،
    از اون روز من پامو تو ماشینشون نذاشتم، اما شوهرم عاشق سفر و گردش و.. بود،اما به خاطر اینکه حاضر نبودم سوار ماشین مامانش بشم از همه اینها باید میزد دیدم کم کم روحیات و احساسات اول عقد رو بروز نمیده،شاد نیست، کمتر میخنده،زود عصبی میشه، برام سخت تموم میشد چرا که با این دلخوری ها تنها کسی که ضرر میکرد ما بودیم،میدونی مادرشوهر من یه زن مستقل و پولداره که فکر ميکنه باید بچه هاش رو به وسیله حق السکوتی که بصورت کادوهای گرون و امتیازهای مالی وشغلی بهشون میده دور خودش نگه داره، برای همین نمی تونستم تحمل کنم که با منت هایی که میذاره دوباره برم خونشون یا سوار ماشینشون بشم یا ...
    اما یه روز مادرم گفت: اشتباه میکنی با این محدودیت هایی که برای خودت و شوهرت به وجود آوردی داری لذاتش رو ازش میگیری و این توی روحیه اش اثر داره.
    پوپک جان خلاصه اینکه اگر این امتیاز رو به خواهرشوهر یا مادرشوهرت بدهی که به واسطه حرفهاشون تو رو در مقابل شوهرت قرار بدهن و باعث بشن که تو خودت رو در مقابلشون کوچیک بدونی و برای خودت محدودیت درست کنی متضرر اول و آخرش خودت و شوهرت هستین، اتفاقا برو به عروسی و شاد باش، بگو و بخند و شادی کن، اینطوری بصورت کاملا غیر مستقیم بهش میفهمونی که تو کوچیکتر از اونی هستی که به خاطر تو از همراهی شوهرم خودداری کنم و اون تنها بیاد به عروسی،و اینکه حرفای تو اونقدر بی اهمیت بوده که اصلا نتونسته توی زندگی من خللی وارد کنه، من همچنان با شوهرم خوشم، یعنی دقیقا کاری که من کردم، اجازه دادم شوهرم ماشین مامانش رو برداره و رفتیم جای شما خالی به قم، انقدر خوش گذشت، بعد هم که برگشتیم با صورت خندون رفتم و بوسیدمش که از رفتارهای من بفهمه من توی زندگیم مشکلی ندار که ناراحت باشم.

    پوپک عزيز سلام،
    مطالبی رو که گفته بودی و جوابهایی رو که داده شده بود خواندم،اتفاقا خود من هم با مادرشوهرم مشکل دارم،اون هم بعضی وقت ها یه حرفایی می زنه که کفرم در میاد اوایل جوابش رو نمی دادم اما از حالت چهره ام میفهمید که ناراحت شدم و هرچی که من حرمتش رو حفظ میکردم فکر میکرد نمی توانم جوابش رو بدم،ادامه میداد،نمیخام حرفایی رو که بهم زده مطرح کنم فقط در همین حد بدون که هرچی برای من مهم بود رو کوچیک میکرد به سلیقم ایراد میگرفت،با تمسخر از کارها و اعمال من حرف میزد و...
    گفتم که اوایل جوابش رو نمیدادم و بعد با شوهرم که حرف میزدم گریه ام می افتاد، شوهرم هم اول ها دلداریم میداد که داره برات مادرشوهرگیری میکنه اما شاید پوپک جان باورت نشه که از زمانی که اختلافاتم با مادرشوهرم شروع شد تا همین دو سه هفته پیش هرشب من با شوهرم بحث میکردم براش خط و نشون میکشیدم میگفتم نمیام خونتون و... اما میدونی چی شد؟فهمیدم با این کارها فقط دو تا اتفاق می افته:
    اول اینکه مادر شوهرم نقطه ضعف من و راه به هم زدن رابطه ام با شوهرم رو یاد میگیره
    و دوم اینکه در ذهن شوهرم من میشم یه دختر غرغروی ایرادگیر و تازه شوهرم هم به مرور مشکلاتی رو که با شوهرخواهرم داره پیش میکشه و ما هرشب که میریم باهم قدم بزنیم و خوش باشیم با لب خندون می ریم و با صورت اخمو برمیگردیم،یه بار شوهرم گفت:نشد ما دوتا یه شب بیایم بیرون و آخرش به دهنمون زهر نشه،من که با شوهرم اینقدر صمیمی بودم حالا شوهری رو در مقابل خودم میدیدم که عبوس و زودرنج شده بود، راستش یکبار هم مادرشوهرم گفت: شما باید برای خودتون ماشین بخرید اینطوری که ماشین ما رو بر میدارید و اینور واونور میرید ما اذیت میشیم،
    از اون روز من پامو تو ماشینشون نذاشتم، اما شوهرم عاشق سفر و گردش و.. بود،اما به خاطر اینکه حاضر نبودم سوار ماشین مامانش بشم از همه اینها باید میزد دیدم کم کم روحیات و احساسات اول عقد رو بروز نمیده،شاد نیست، کمتر میخنده،زود عصبی میشه، برام سخت تموم میشد چرا که با این دلخوری ها تنها کسی که ضرر میکرد ما بودیم،میدونی مادرشوهر من یه زن مستقل و پولداره که فکر ميکنه باید بچه هاش رو به وسیله حق السکوتی که بصورت کادوهای گرون و امتیازهای مالی وشغلی بهشون میده دور خودش نگه داره، برای همین نمی تونستم تحمل کنم که با منت هایی که میذاره دوباره برم خونشون یا سوار ماشینشون بشم یا ...
    اما یه روز مادرم گفت: اشتباه میکنی با این محدودیت هایی که برای خودت و شوهرت به وجود آوردی داری لذاتش رو ازش میگیری و این توی روحیه اش اثر داره.
    پوپک جان خلاصه اینکه اگر این امتیاز رو به خواهرشوهر یا مادرشوهرت بدهی که به واسطه حرفهاشون تو رو در مقابل شوهرت قرار بدهن و باعث بشن که تو خودت رو در مقابلشون کوچیک بدونی و برای خودت محدودیت درست کنی متضرر اول و آخرش خودت و شوهرت هستین، اتفاقا برو به عروسی و شاد باش، بگو و بخند و شادی کن، اینطوری بصورت کاملا غیر مستقیم بهش میفهمونی که تو کوچیکتر از اونی هستی که به خاطر تو از همراهی شوهرم خودداری کنم و اون تنها بیاد به عروسی،و اینکه حرفای تو اونقدر بی اهمیت بوده که اصلا نتونسته توی زندگی من خللی وارد کنه، من همچنان با شوهرم خوشم، یعنی دقیقا کاری که من کردم، اجازه دادم شوهرم ماشین مامانش رو برداره و رفتیم جای شما خالی به قم، انقدر خوش گذشت، بعد هم که برگشتیم با صورت خندون رفتم و بوسیدمش که از رفتارهای من بفهمه من توی زندگیم مشکلی ندارم که ناراحت باشم.




  2. کاربر روبرو از پست مفید اطلسی تشکرکرده است .

    اطلسی (یکشنبه 13 آذر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.