یک شعری باباطاهر گفته، هم قشنگه، هم با معنی:
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بی
اگر عشق و علاقه دو طرفه نباشه، اگر تلاش برای به هم رسیدن دو طرفه نباشه، نتیجه اش می شود درماندگی!
پیشنهاد من این هست که حتماً به یک مشاور مراجعه کنی.
من نه مشاور هستم، نه روانشناس و نه سوادی در این زمینه دارم.
مثل یک برادر برایت می نویسم.
از حرفهایت یک برداشتهایی داشتم.
فکر می کنم یک زمانی، حالا به هر صورتی، دوستی شما آغاز شده بدون اینکه شرایط ازدواج داشته باشید (اشتباه اول).
احساسات بین شما بوده. آقا پسر گفته فعلاً شرایط ازدواج ندارم، ولی 1-2 سال دیگه همه چیز حل می شه. شما هم گفتی اشکال نداره، من صبر می کنم (اشتباه دوم).
بعد از گذشت چند سال شما می بینی مدت تعیین شده گذشت و از خواستگاری خبری نیست. به جای اینکه از این انتظار پشیمان بشوی و بیشتر از این وقتت رو تلف نکنی، باز صبر می کنی (اشتباه بعدی).
کم کم شروع می کنی به خرد کردن خودت. حق داری! فشار خیلی زیادی روی شما هست.
از درون داغون هستی، ولی جلوی بقیه حفظ آبرو می کنی و دائم از آقا پسر دفاع می کنی و به همه اطمینان می دهی که او به خواستگاری خواهد آمد.
و حالا دیگه مطمئن شدی که او نمیاد! ولی نمی خواهی باور کنی! نمی خواهی باور کنی این همه سال انتظار بیهوده بوده. ترس زیاد از رو به رو شدن با واقعیت نمی گذارد که این انتظار رو پایان بدهی.
چرا اینقدر می ترسی؟ از چی می ترسی؟ کسی که این وسط ضربه می خورد و عمرش تلف می شود، خودت هستی!
باور کن اگر رو راست به پدر مادرت بگویی که چقدر سختی کشیدی و حالا فهمیدی که راه رو اشتباه رفتی، اونها بهت کمک می کنند! اونها پناه تو هستند.
آدم اگر اشتباه کرد، و فهمید که اشتباه کرده، باید این رو بپذیرد و خودش رو اصلاح کند.
اینکه نخواهی واقعیت رو قبول کنی، چیزی رو بهتر نمی کند!
خودکشی کار کسی هست که ترسوست و از زندگی فرار می کند.من شهامت خودكشي رو دارم اما طاقت شكستن دل پدر و مادرم را نه
به نظر من شما بیا و شهامت داشته باش و اول از همه به خودت بگو که من اشتباه کردم! ولی از این به بعد دیگر این اشتباه رو تکرار نمی کنم! در مرحله بعد به مادرت پدرت و بقیه بگو.
هرچند که به نظر من شما فقط باید جلوی پدر مادرت جوابگو باشی که مطمئنم اونها بیشتر کمک برایت خواهند بود تا اینکه بخواهند سرزنشت کنند.
بقیه هم باور کن مهم نیستند! تو مهمی!
می بینی؟ حاضری کل زندگیت رو تباه کنی، فقط به این خاطر که مجبور نباشی مسیری که تا به اینجا رفتی رو عوض کنی.باورتون ميشه بارها به اين فكر كردم اگه دوستمم نداره حداقل باهام ازدواج كنه تا مجبور نباشم به خانوادم بگم اون به من گفت نه يا بگم اين مدت سر كار بودم
حتي يبار بهش التماس كردم بيا ازدواج كنيم ولي تو مرد آزادي باش فقط اسما من همسرتم
با توجه به موفقیت های درسی و کاریت مطمئن هستم که خیلی دختر توانا و با اراده ای هستی. همین 6 سال انتظار هم اراده می خواهد. ولی اراده ات رو در مسیر اشتباه به کار گرفتی. حالا اراده کن که مسیرت رو اصلاح کنی.
از خدا کمک بخواه. مطمئنم کمکت می کنه.
ولی باید اول خودت اقدام به اصلاح خودت کنی.
از تو حرکت و از خدا برکت...
امیدوارم کارشناسان تالار هم راهنماییت کنند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)