سلام راستش من هم یکی مثل خودت هستم البته با این تفاوت که من با مادر شوهر و یک خواهر شوهر زندگی میکنم و شوهرم برای انجام هر کاری از مادرش اجازه می گیره من هم مثل شما 13 به در خودم را خراب کردم من دلم میخواست به جنگلی برم که خانواده خودم بودند ولی خواهر شوهرم میگفت ما همیشه همون جنگل میریم ایندفعه یه جا دیگه بریم خلاصه آخرش با ناراحتی ... رفتیم همون جایی که من میگفتم ولی اصلا خوش نگذشت 5 دقیقه پیش اینه 5 دقیقه پیش اونها خواهر شوهرم میگفت چون ما پدر نداریم برادرمون باید با ما باشه جالب انجاست که خواهرش هم با ما بایست باشن این خواهر شوهرم همه چیز را برای خودشون میخواد مادر شوهرم با اینکه عمه ام است هنوز از قبل عید تا حالاذ خونه بابام نرفته در صورتی که حتی خونه خواهر زاده هاش شام رفته تازه شما خونه تون جدا است ولی من چی با هم هستیم و با وجود اینکه سر کار میروم ولی وقتی بر میگردم خونه خواهر شوهرم میخوابه و ظرفهای نهار و شام و پختن شام هم با منه حالا اگه مهمان هم داشته باشیم اصلا از جاش بلند نمیشه حالا چه مهمان من باشه چه دوستهای خودش از مادر شوهرم نگو....
خلاصه به خاطر کارهاشون اعصابم داءم خرد است و قفسه سینه ام درد میکنه ولی چکار میشه کرد فقط صبر و کنار آمدن با آنها و زیر دست بودن چون هر چه فکر و خیال کنیم خودمون داغون میشیم من که می دونم مرگم نزدیک است امیدوارم بتونم راهی پیدا کنم که باهاشون کنار بیام چون اینقدر که شکایت اون ها را به شوهرم کردم دیگه از دست من کلافه شده و طرف اونها رو میگیره البته پیش خودم میگم اگه خواهر شوهرم شوهر کنه شاید نصف مشکلاتم حل بشه برام دعا کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)