مثلا ما در هر وضعیتی و هر شرایطی که باشیم، اگه همکاراش بهش زنگ بزنن که برن بیرون با اونها می ره و هر برنامه دیگه ای که داشته باشیم کنسل می کنه، مثلا اگه من مریض باشم، اگه مهمونی دعوت باشیم یا هر چیز دیگه.... همه رو ول می کنه، کلی اصرار می کنه که من برم خونه مامانم تا خیالش از طرف من راحت باشه و با همکاراش میره بیرون. برگشتنش هم با خداست، ممکنه شب دیر وقت بیاد، نصفه شب بیاد، شاید هم فرداش بیاد. یک بار هم که دو سه شب نیومد تا آخرش من رفتم دنبالش. همه اش هم بهانه می کرد که ماشین نداشتم و همکارهام هم بر نمی گشتن



یا یه مثال دیگه اینکه اصلا به فکر دخل و خرج خونه نیست و اگه پول داشته باشه خرج می کنه و اصلا فکر آینده رو نمی کنه. مثلا ماه پیش کلی برای عروسی هایی که دعوت بودیم لباس خریدیم و کادو دادیم و آرایشگاه رفتیم و این ماه دیگه هیچی پول نداریم و حالا که من دندون ام درد می کنه نمی تونم برم دکتر.
در مورد بچه هم هرچی بهش می گم باید اول وضعیت مالی به یه ثباتی برسه یا اینکه یه پولی کنار بذاری برای مبادا، همه اش می گه بچه که بیاد همه چیز خودش جور می شه



یا مثلا خیلی بد رانندگی می کنه، تند می ره بعد میزنه روی ترمز مثل بچه های 18 ساله که تازه گواهی نامه گرفتن، خدا نکنه یکی تندتر از اون رانندگی کنه، تا وقتی اونو نگرفته آروم نمی شه. البته دست فرمونش خیلی خوبه ولی آخه اینجا که مسابقه رالی نیست، بعضی وقتها دلم می خواد در ماشین رو باز کنم بپرم بیرون. وقتی می رسم خونه انقدر استرس بهم وارد شده که حسابی عصبی هستم و هر چیزی می شه داد و بیداد راه میندازم. اگه خودم ماشین بخرم دیگه امکان نداره سوار ماشین اون بشم. حالا فکرش رو بکنید یه بچه کوچیک هم توی ماشین باشه!!!!!



یه سری مشکلات دیگه هم مثل لوس بازی و بهانه گیری و بد اخلاقی و این جور چیزها هم هست که مرتب باعث ایجاد تنش توی خونه می شه و باعث می شه ما هر یک ساعت یک بار از دست هم دلخور بشیم و بینمون اخم و تخم و قهر و دلخوری پیش بیاد. یعنی درسته که یه بچه توی این شرایط بزرگ بشه؟