يكي از همكلاسيامون از من خوشش ميومدوقصد خواستگاري از من رو داشت البته اينو بعدها كه كار از كار گذشت يعني دو سه روز بعد از نامزديم فهميدم (از طريق يكي از دوستام كه دوست پسرش با اون دوست بود)ناگفته نماند كه منم نگاهم به طرف مثبت بود يعني ممكن بود اگه پا پيش بذاره من جواب مثبت بدم يعني منتظر هم بودم كه بياد چون از برخوردش متوجه علاقش به خودم ميشدم چون اون با هيچ دختري توي دانشگاه مثل من برخورد نميكرد يوقت اشتباه نكنيدا ما با هم دوست نبوديم .ولي نميدونم چرا هيچوقت حرف دلش رو بهم نگفت منم پيش خودم گفتم شايد دچار توهم شدم ودارم اشتباه ميكنم اهل اينم نبودم كه خودم برم جلو.اين شد كه اين علاقه دو طرفه بدون اينكه حرفي از طرفين زده بشه الكي الكي كات شد ومن نامزد كردم.البته الان نامزدم رو خيلي دوست دارما![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)