فرهنگ جان من كاري به بقيه ندارم خونواده ي من اينجورين ديگه،براي خانواده من انگار خواستگاري پايان كاره . من خودم به شخصه ميدونم كه اگه طرف بياد خواستگاريم خيلي بشه دو سه ماه نامزد باشيم بعدش هي مادرم اصرار به عقد كردن ميكنه و تازه اگه تو دوران نامزدي از هم خوشمون نياد به هم زدنش مكافات داره ،همه ميفهمن به قول مادرم آبرومون ميره ،خلاصه فرهنگ خونواده ي ما اينطوريه و منم نميتونم فرهنگ سازي كنم و نميتونم عوضش كنم ، حوصله ي بحث كردن سر اين مسائل رو هم با والدينم ندارم. من اصلا اصلا اصلا حاضر نيستم با اين فرهنگ كنار بيام ، خودم عاقل و بالغم و نيازي ندارم براي اينكه طرف زندگيمو بشناسم همه ي عالم و آدم باخبر بشن. خودم همچين تجربه اي رو داشتم كه 5 سال پيش دقيق اين اتفاق برام افتاد من بچه نيستم 23 سالمه و البته شايد شما فكر كنين كه من خيلي به خودم مطمئنم و همين ميتونه موجب شكست من بشه ولي اينطور نيست ،با تجربه اي كه قبلا داشتم و مشكلاتي كه برام پيدا شد الان تا حدود زيادي ميدونم چيكار كنم كه مشكلاتي از اين قبيل برام بوجود نياد اون موقع رابطم كاملا احساسي و كوركورانه و با وابستگي بود بقولي عشق و عاشقي بود و طرفم هم كاملا نا مناسب بود و اين رو كاملا ميدونستم ولي احساساتم مانع ميشد كه ازش جدا شم ولي الان اينطور نيست و هر دو طرف كاملا منطقي هستيم و كاملا تفاوت اين رابطه رو با قبلي حس ميكنم ميدونم ريسك داره ولي حاضرم ريسكش رو بپذيرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)