ممنون از همه شما دوستان خوب ، همدم 96 عزیز بله من از همون ابتدا با ناراحتی می رفتم و گاهی وقتا با دوستام دعوا هم می کردم که من نمیام ولی به زور می بردنم چندبار آخر که درسمون داشت تموم می شد با هاشون نرفتم و همین شد یک مسئله دعوا بین چندتا دوست با اینکه من اونجت هیچ نقشی نداشتم و حتی همه افراد در آن جمع به من می گفتن که من خیلی مومنم که با کسی نیستم و باهاشون هیچ شوخی نمی کنم شاید در مجموع تو 2-3ساعتی که با هم بودیم من ده دقیقه کمتر حرف می زدم و اینقدر معذب بودم که خود دوست پسراشون می گفتن معلوم بود سارا خیلی ناراحته ولی هربار اصرار به حضور من داشتن و منم می بردن البته از این ماجراها حدود یک سالی می گذره و من باهیچ کدومشون ارتباط ندارم و مشکلی برام پیش نیومده ولی می ترسم یه روزی همسرم بفهمه و بگه چرا بهم نگفتی
دانوب عزیز ایشون اصلا درباره این موضوع حرف نزدن من خودم باید سر این بحث را باز کنم
همدم جان ایشون تحصیلات ذانشگاهی داره ولی من نمی دونم برخوردش راجع به این موضوع چیه؟
من چطوری این بحث را شروع کنم که به مشکل هم نخورم؟
موضوع تاپیک را به آیا خطای گذشته را باید بیان کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)