ممنونم از لطفت مریم جان که بم دلگرمی میدی ..مریم جان من اینجا قبلا نزدیک به شاید یکی دو سال پیش یه تاپیک داشتم به نام (( تجربه های من 50 ساله)) الان اصلا پیداش نمی کنم نمی دونم کجای تالار هست چون دیگه ادامش ندادم ..چند باری قبلا تصمیم به جدایی بصورت جدی گرفتم ولی هر بار با وساطت اطرافیان و یا التماس ها و منت کشی ها و قول و قرار شوهرم در حضور سایرین مساله مختومه می شد .خودمم خیلی بی اراده بودم همیشه از طلاق می ترسیدم ... انگار ته دلم همیشه می دونستم ته کارم به طلاق ختم میشه ولی هیچوقت شهامتش رو نداشتم ..حتی از تهدید های شوهرمم می ترسیدم ..اون ادم معقول و نرمالی نبود .من همیشه از نفرتش می ترسیدم .هنوزم اون زندگی برام مثل کابوسه .توی اون تاپیک خیلی چیزا نوشتم و همه حسم توی اون مدت توش بود حیف که پیداش نمی کنم!!
مریم جان خانواده من توی تمام این سالها بهم ثابت کردن که هیچوقت توی مراحل بحرانی کمکی که بهم نمی کنن هیچ که با کارهاشون کلی هم دست و پامو می بندن و میرن روی اعصابم ..3 تا برادر دارم که تنها چیزی که از خواهر داری بلدن گردن کلفتی و گیر دادن به حجاب و تماس های منه!! اگه من و بچم از بدبختی بمیریم اونا فقط به فکر زنای خودشونن ..مامانمم که نمی خوام ناشکری کنم ولی همیشه ته دلم ارزو کردم که خودم همچین مادری برای بچه هام نباشم .خدا نگرش داره ولی همین زن منو به این ازدواج مجبور کرد ..یادم نمیره چقدر التماسش کردم که اقلا اجازه بده چند ماهی نامزد باشیم و زود عقد نکنیم و هر بار می گفت این 3 تا برادر غیرت دارن اجازه نمی دن تو با یه پسر نا محرم حتی صحبت کنی!! وای یاد اوریشم برام دردناکه .اصلا سعی می کنم بهش فکرم نکنم ..برای همینه که به کسی نگفتم .نقش حمایتی که ندارند پس چه کاریه! به وقت خودش خودشون می فهمند و وقتی بفهمن اونوقت حتما اینم می فهمند که من اینقدر بهشون نزدیک نبودم که خودم بگم ..شاید یه کم روشون اثر بذاره .شایدم نذاره که احتمال اینش بیشتره .
بازم ممنونم عزیزم .برام دعا کن که این روزا رو به خوی بگذرونم.