ممنونم که جواب دادید.
الان من هیچ پولی رو ندارم که اجاره خونه بدم و یا خرج زندگی . اونم که زبان بلد نیست. از یاد گیری هم که در میره.
می دونید احساس می کنم که دیگه اصلاً نمی تونم به عنوان مرد زندگیم بهش نگاه کنم. واقعاً احساس می کنم که فقط دلم براش می سوزه و اینکه خودم به بودنش عادت کردم.
من به خاطره همین کمبود ها 2 ماه بیمارستان بستری بودم و 15 تا شک الکتریکی بهم دادن و مدت 2 سال قرص مصرف کردم. ولی اون همیشه میگه من توی زندگی هیچی کم نزاشتم و تقصیر من نبود . به خاطره گذشته خودت بوده.
و اینکه متاسفانه من خیلی تصمیم به جدایی گرفتم و هر دفعه کوتاه اومدم و به خاطره همین احساس می کنه که هیچ وقت جدا نمی شیم.
الان به جایی رسیدم که حتی وقتی دستم رو می گیره عصبی می شم . بوی نفساش اذیتم می کنه.
این مسئله که من 8 سال ازش خواستم بره حموم و یا اینکه دروغ نگه و یا اینکه به موقع سر کار بره و اینکه کاری نکنه که دیگران مخصوصاً خانواده خودم بتونن بهش بی احترامی کنن و اون همیشه می گفت کسی حق نداره این مسائل به خودم و خودت مربوطه . منم می گفتم من که ناراضیم و عذاب می کشم و اون بازم کار خودش رو می کرد. و وقتی اومدیم اینجا کاری کرد که خانواده من اونجوری تحقیرش کنن . خیلی برای من سنگینه . احساس می کنم انگار اصلاً شخصیت نداره. هر کسی هم که کوچکترین چیزی می گه می باد به من می گه اره فلانی عوض شده و میبینی چه جوری خودمون رو بدبخت کردیم و داشتیم تو ایران خوب زندگیمون رو می کردیم.
ولی واقعاً خودش به خاطر شرایط بدی که تو ایران داشتیم تصمیم گرفت که بیاد اینجا.
تصمیم گرفتم بفرستمش ایران تا ازم دور باشه که بتونم فراموشش کنم . حق طلاقم چند ماه پیش برای اینکه ثابت کنه به قول خودش دوستم داره از طریق سفارت دادیم به یکی از اشناها در ایران.
البته خودش این بحث و چند بار کشیده بود وسط که بره ایران پیش خانوادش (اینکه خانوادش چه مشکلاتی توی زندگی ایجاد کردن و اینکه هیچی حتی بچه خودشون اندازه پول براشون ارزش نداره و اینکه تازه 3 ماه پیش ایران بودیم و چه دعواهایی راه انداختن که من تصمیم گرفتم دیگه نه ببینمشون نه باهاشون حرف بزنم. و هرچی بی احترامی و دخالت که خواستن تو زندگی من و خانوادم کردن و محمد هیچ وقت جلوشون واینستاد باعث شده ازشون بدم بیاد ) که یه مدتی از هم دور باشیم تا بدونیم چی می خوایم .
الان احساس می کنم اگه بره خیلی برام سخته ولی کمکم می کنه که فراموشش کنم.
این تصمین به خاطره اینه که احساس می کنم نمی تونم باهاش احساس خوشبختی بکنم و از ته دلم دوستش داشته باشم.
به نظر شما تصمیم من درسته؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)