مرسی لیلا جان
راستش دیشب سعی کردم باهاش صحبت کنم، البته از شب قبلش تا دیشب حدود ساعت 7 یک کلمه هم با هم حرف نزدیم، من برای صبحانه و ناهار ، سفره پهن کردم ، برای هر دومون، ولی ایشون میرفت تو آشپزخونه یواشکی خودش میخورد و نمیومد، من میرفتم پای تی وی میرفت پای کامپیوتر و برعکس
اما ساعت 7شب، یه لیوان شربت براش درست کردم و رفتم پیشش، یه کم باهاش حرفهای معمولی زدم که برخوردش بد نبود، بعد بهش گفتم میخوام حرف بزنیم، بهش گفتم اگه تا حالا چند بار یه چیزو گفتی و من فراموش کردم (که این محاله،) البته محالو بهش نگفتما، گفتم برای آخرین بار بهم اعتماد کن و بگو
بهش گفتم من هر چیز کوچیک و بزرگی که ناراحتم میکنه به شوخی و جدی بهت میگم، حتی اگه بعضیهاشو بازم تکرار میکنی بازم بهت میگم، پیش خودم فکر میکنم بعد از ده بار، صدبار یا هزاربار بالاخره حواست جمع میشه و رعایت میکنی ولی تو یکبار که من یادم نمیاد میگی یه چیزو گفتی و همیشه میگی دیگه تکرار نمیکنی
منم مثل تو آدمم، علم غیب ندارم، تا چیزی رو ندونم نمیتونم راجع بهش تلاش کنم،
بهش گفتم اگه یکی از دوستات یه رفتار اشتباهی داشته باشه تو میزاری همونطوری بمونه؟ یا کمکش میکنی اخلاقشو عوض کنه؟ مگه خودت نگفتی ما دوستیم؟ پس چرا بهم نمیگی چی ناراحتت میکنه
بلند شد که من حوصله حرف زدن ندارم بعدا صحبت میکنیم، گفتم کی؟ من از دیشب تا حالا بخاطر تو سکوت کردم و تو هم الآن صبوری به خرج بده و بشین صحبت کنیم، دیدم زیر بار نمیره منم ادامه ندادم
و مشکل همیشگی من باز رخ داد
من یه موردی دارم اینکه سریع اشکم در میاد، چه حق با من باشه چه نباشه وقتی صحبت میکنم از شدن دلشکستگی و حساسیت عاطفی اشکم در میاد، حتی تو محل کارم اگه یه مسئله ای خیلی حاد بشه سریع بغضم میگیره
نمیدونم چکار کنم
آخر همه اینها رفتم بهش گفتم نگاهم کن، یه نگاه یک ثانیه ای کرد، بهش گفتم نه قشنگ نگاه کن، یه کم نگام کرد، بعد بهش گفتم کسی که از کم بودنت تو لحظه هاش اینطوری عذاب میکشه کسی نیست که بخاد لجبازی کنه یا عذابت بده، و متأسفانه اشکم در اومد، دلم نمیخواست، خیلی سعی میکنم جلوشو بگیرم ولی ناخودااگاهه
این ماجرا بود
آخرشم حرفی نزدیم
ولی پذیرش منو داشت
دیشب فکر میکردم اگه نمیرفتم جلو چی؟ یعنی ممکن بود پیش قدم بشه؟ یعنی اونطوری بهتر بود؟
صبح دوباره یه کم تو قیافه بود ، یه کم سر به سرش گذاشتم باز بهتر شد
اما نمیدونم تا کجا باید ادامه بدم
مثلا دیشب بعد از صحبتمون فقط برای ستایش صداش کردم و دیگه نرفتم سراغش تا آخر شب
اونم در حد یک ربع کنارش بودم و بعد گرفتم خوابیدم
یعنی حس میکردم باید محدوده رو رعایت کنم، نه زیاد برم جلو نه زیاد عقب بکشم
نمیدونم حدش کجاست








علاقه مندی ها (Bookmarks)