RE: چطور تغییر کنم و زندگیم را تغییر دهم؟!!!!!!
مرسی دوستای خوبم.
چهارشنبه که هیچ خبری ازش نبود، رفتم خونه خیلی دلم گرفته بود و حالمم خیلی بد بود ،یه کم قران خوندم و آروم شدم ، تا صبح منتظرش بودم اما نیومد.
از یه طرف ازش متنفر بودم که سر یه موضوع کوچیک خونه رو ترک میکنه و منو زجر میده با خودم میگفتم اصلا نمیخوام صد سال سیاه برگرده، از یه طرف هم حرفهای بقیه و سرزنشهاشون و آرزوهایی که داشتم و هیچ وقت بهشون نرسیده بودم رو یادم میومد، دوست داشتم که برگرده. این طور وقتا آدم میفهمه چقدر بی کسه!
پنجشنبه زنگ زد و هزار تا حرف زشت زد و بازهم با بدبینی مطلق تمام قضایا رو واسه خودش تفسیر کرده بود، فقط واسه بعضی از قسمتای صحبتاش که به نظر خودم مقصر بودم عذر خواهی کردم، یه دفه هم قطع کرد و.....
نمیدونم چم شده بود اما تنفر زیاد باعث شده بود دیگه خیلی واسم مهم نباشه،البته خیلی از خیلی چیزا میترسیدم و باز تپش قلب اومده بود سراغم.دو روز بود هیچی نخورده بودم. اما واسه نهار برگشت خونه،از تعجب شاخ دراورده بودم،اصلا به روی خودم نیوردم.نهارشو خورد رفت دانشگاه.شب هم به موقع اومد،گفتم دارم میرم خونه مامانم حالشونو بپرسم(5 دقه راهه) گفت من تا وقتی تو نیای نمیام. گفتم باشه قبول اما منم زمانی میام خونه مامانتینا که واسش مهم باشم و رفتارای اشتباهشو که خودتم قبول داری کنار گذاشته باشه ،پریشب هم بهت گفتم اما پیش بابات هر وقت بگی میام و خیلی هم براش احترام قائلم. همیشه هم حالشو پرسیدم و بهش تلفن زدم و ازش سر زدم.
که دیدم داره راه میفته که باهام بیاد و با هم رفتیم!!اونجا هم نسبتا خوب بود،جمعه هم رفتارش خیلی خوب بود.
نمیدونم چرا نذر داشت دو شب منو آزار بده تا صبح نخوابم و نگران باشم؟
واقعا نفهمیدم.
دل عزیز مثله اینکه متاسفانه من نه هنر زندگی کردنو بلدم و نه هم استعدادشو دارم.
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)