مینا خیلی سخته؟!
خیلی خیلی سخته که تغییر کنی؟!
اینکه به رفتارهای همسرت فکر نکنی؟!
اینکه نبینیش؟!
اینکه یه مقدار از غرورت رو کم کنی؟! اینکه فکر نکنی هر ذره ای که برای زندگیت برمیداری بخاطر شوهرته؟!
اینکه اون قدر خودت رو قبول داشته باشی که فکر کنی همه ی ایرادهای عالم از همسرته؟!
اما باید قبول کنی!
راه چاره ی دیگه ای نداری؟!
می فهمی چی میگم!
راه چاره؟!
مینا هر چقدر سعی میکنه ( مینا توی عمل سعی نمیکنه؟؟؟؟؟) مینا فقط داره حرف میزنه و توی دلش و ذهنش داره سعی میکنه! شوهر مینا هم که فقط ظاهر رفتارهای مینا رو میبینه؛ متوجه نیست که مینا سعی میکنه مقاله بخونه؛ مشاوره بگیره؛ بنابراین قدر دان مینا نیست و اون هم هیچ تغییری نمیکنه و میگه حالا که اون این جوریه؛ پس من هم این جوری ام!
مینا! گریه میکنه و دلش به حال خودش و زحمت هایی که البته (زحمت های ذهنی و فکری ) خودش میسوزه و فکر میکنه چقدر داره در حقش ظلم میشه؟ اما نمی دونه که بابا! مینا! تو در عمل باید خودت رو کنترل کنی! در عمل باید به همسرت نشون بدی که خواهان تغییر هستی!
مینا جان! اگه یه روزی مثل رفتنش پیش دکتر؛ اومدی و گفتی امشب کلی به خودم رسیده بودم؛ شام خوشمزه درست کرده بودم؛ زنگ زدم با عشق به همسرم که عزیز دلم! امشب با همه ی وجودم منتظرتم!
بعد هم وقتی اومد خونه؛ در مقابل اخم و تخم و بی حوصلگی هاش؛ هم حسی کردم و صبوری کردم؛ بخاطر دل خودم که حال خودم خوب باشه و آرامش داشته باشم؛ بعد هم آخر شب با ناز و عشوه یه رابطه ی جنسی خوب باهاش برقرار کردم! صبح هم با روی خوش صبح بخیر گفتم و همراهیش کردم! اون موقع ست که داری روی خودت کار میکنی!
می بینی همه ی این ها یعنی مینا! نه شوهر مینا!
مینا از این به بعد فقط باید جملاتت رو با من شروع کنی!
من .... تا آخر!
منتظرتم








علاقه مندی ها (Bookmarks)