وقتی تو از الان به این موضوع فکر می کنی همین می شه.بالاخره که چی با فرار و به عقب انداختنش موضوع درست نمی شه بلکه باید باهاش روبرو شی.منم شده به دلیل اتفاقاتی رفتن به خونه مادر شوهرمو عقب می ندازم ولی خود خوریم ادامه داره تا وقتی برم خونشون.
تشکرشده 3,297 در 818 پست
وقتی تو از الان به این موضوع فکر می کنی همین می شه.بالاخره که چی با فرار و به عقب انداختنش موضوع درست نمی شه بلکه باید باهاش روبرو شی.منم شده به دلیل اتفاقاتی رفتن به خونه مادر شوهرمو عقب می ندازم ولی خود خوریم ادامه داره تا وقتی برم خونشون.
رایحه عشق (یکشنبه 27 شهریور 90)
تشکرشده 2,459 در 516 پست
اگر گفت بریم اونجا، باهاش برین.اما سعی کنین روی خودتون کار کنین که عصبانی نشین و در مقابل رفتارهای درست یا غلط اونها روی سر شوهرتون غر نزنین. اگر بخواهید تغییر کنید، با فرار کردن درست نمیشه. تا کی میتونین فرار کنین. درستش این نیست که شما از رفتن در برید و بعد بگین که من این هفته با شوهرم دعوا نداشتم.
درستش اینه که باهاش بری، اگر اونها چیزی هم گفتن، فعلا به شوهرت اعتراض نکنی. در این صورته که یه نمره ی عالی میگیری و من امیدوار میشم که شما کمی بیشتر پیشرفت کردین. اگر باهاش رفتین و اونها بد کردن و شما بی خیال شدین، حتما بیایید این جا و ما را خبر کنین. چون من به شخصه خوشحال میشم که شما توی همین چند روز خیلی تغییر خواهید کرد و بهتون یه نمره ی مثبت دیگه میدم.
بنابریان شما دارین دعا میکنین که شوهرت نگه بری اونجا، اما من دعا میکنم که شوهرت بگه برین اونجا.چون اینم میشه یه آزمون دیگه تا شما بیشتر و سریعتر و بهتر بتونی تغییر کنی. فرار نکن. نترس و آروم باش. اون قدرها هم که فکر میکنی سخت نیست.
پس، فرار نکن. باهاش برو. اما هر اتفاقی افتاد، به شوهرت نگو، اعتراض نکن.انتظار نداشته باش، طرف تو رو بگیره.
فقط سعی کن، خودت را کنترل کنی. آفرین. ببینم چه کار میکنی.
tesoke (یکشنبه 27 شهریور 90)
تشکرشده 3,618 در 912 پست
مینا جان! یه چیز دیگه هم میتونه تو رو آروم تر و بی خیال تر کنه!
و اون چیزی نیست جز فکر کردن به هدفت! بله! شما الان دیگه برای خودت هدف داری؟! ساختن زندگیت، آرامش درونت و نزدیک تر شدن هر چه بیشتر شما به همسرتون؛ همه جزو اهداف شماست که وقتی اون جا هم که باشی به این ها فکر کنی؛ می بینی که دیگه رفتار مادرشوهر و خواهر شوهر و اینها اصلا اهمیتی برات نداره!
مهم تویی که اون لحظه احساس آرامش میکنی و هیچ کس نمیتونه احساس آرامش شما رو به هم بریزه! اینو رو یادت باشه!![]()
del (پنجشنبه 24 شهریور 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
خوشبختانه تعطیلی نسبتا خوبی بود.پنجشنبه رفتم خونه مامانمینا و به شوهرمم زنگ زدم که واسه نهار اونجا دعوتیم مستقیم بیا اونجا.اومد و خوش گذشت.جاتون خالی بود.
جمعه هم تمام خونه رو با همدیگه تمیز کردیم و حسابی خسته شدیم. اما خستگی شیرینی بود!
چند بار این وسط از کارها و حرفهاش اعصابم به هم میریخت که سعی میکردم از راه حلهای آقای sci استفاده کنم. انگار یه مسابقس که باید خیلی سریع راه غلبه بر احساستو پیدا کنی.
خدا رو شکر بس که سرش شلوغ بود اصلا از رفتن به خونشون هیچی نگفت،اما از همین الان واسه آخرهفته که سه روز تعطیلیه میترسم!!!!
سعی میکنم حواسمو پرت کنما اما.........
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (شنبه 26 شهریور 90)
تشکرشده 1,958 در 415 پست
مينا پست 52 آقاي تسوكه رو نخوندي انگار. نه ؟
saboktakin (شنبه 26 شهریور 90)
تشکرشده 2,459 در 516 پست
خب خیلی خوبه داری تمرین میکنی که روی خودت کار کنیو از کوره در نری و آروم باشی. اما به قول سبکتکین، نکنه پست 52 من را نخواندی.
امیدوارم این هفته حتما شوهرت بگه برین خونه مادرش، تا ما بتونیم درست و حسابی شما را محک بزنیم و ببینیم چقدر پیشرفت کردی.![]()
tesoke (یکشنبه 27 شهریور 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
دیشب رفته بود خرید،هرچییییییییییییییییی ی که دوست داشته بودمو خریده بود.
هر کدومو که میدیدم خوشحال میشدماما بینشون یه کتابی بود که .............
کتاب ریحانه بهشتی!!!!!!! این دفه دیگه فک کنم داره جدی میشه اما من واقعا نمیتونم، این کتابو که میبینم حس میکنم یه بار مسئولیت خیلییییییی سنگین رو دوشمه. نهههههههههههههههههههههه
رفته با داداشمم صحبت کرده و فقط دو تا از قرصامو گذاشته بقیه رو هم نمیدونم چی کار کرده وقتی بهش گفتم گفت با داداش خودت مشورت کردم و............
اما من نمیتونم باور کنیدتو رو خدا
خانوم دل عزیز میشه به منم یاد بدی چطوری واقعا بی خیال باشم نه ظاهری.
![]()
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (یکشنبه 27 شهریور 90)
تشکرشده 4,871 در 817 پست
مينا جان نيمه پر ليوان رو ببين. اينكه همسرت بچه مي خواد نشون مي ده به زندگي باهات علاقمنده و تو بايد خدارو شكر كني. خيلي از آقايون از ترس عدم تفاهم و احتمال جدايي نمي خوان بچه دار بشن. درثاني بچه دار شدن دست خودته عزيزم زوركي كه نيست. به توصيه آقاي sci هم توجه كن و هرچه زودتر برو پيش مشاور شايد بتوني بدون دارو مشكلاتت رو حل كني.![]()
سرافراز (یکشنبه 27 شهریور 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام مینا جان خیلی وقت بود سری به تاپیک نزده بودم آفرین دختر خیلی خوب داری پیش میری
برات خوشحالم
منم با حرفای سرافراز عزیز موافقم
قدر زندگیتو بدون
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (یکشنبه 27 شهریور 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
دوستای خوبمیادتون رفته؟ من از 7 صبح تا 5 بعد از ظهر سر کارم.تازه از این به بعد که درسمم دوباره شروع میشه، کار خونه هم که همیشه هست .من اصلا دیگه وقتی واسم میمونه؟؟؟؟
اون مشکلات ترس و خجالت و .... هم بماند.
تو رو خدا نگین نمیخواد ادامه تحصیل بدی، چون من قبلش نخونده بودم ، همه فکر میکنن که من الکی میگم قبول شدم اگه نرم حرفشونو تایید کردم.
تازه این بزرگترین آرزوم بوده نمیتونم ازش بگذرم.
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (یکشنبه 27 شهریور 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)