از derek ممنونم .
میدونم فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم.
روزی یک ساعت ورزش میکردم. اما مدتیه رهاش کردم. راستش حتی حوصله ی غذا خوردن هم ندارم. وزنم رسیده به چهل!!!
البته از خیلی لحاظ ها بهتر شدم.مثلا اون تنفری که از خونوادم پیدا کرده بودم خیلی کمتر شده و تونستم رابطه ی بهتر قلبی باهاشون برقرار کنم.
ولی اینکه نمیتونم به خواستگارها فکر کنم و حس میکنم دیگه نمیتونم محبتی رو دریافت کنم خیلی ناامیدم میکنه.
شنیدن جمله ی دوستت دارم از طرف خواستگارها بیشتر برام شبیه خفه شدنه. خیلی برام تلخه. از طرفی نمیتونم به کسی علاقمند بشم و از طرفی از تنهایی به شدت وحشت دارم. وای بازم پاییز و هوای دلگیر و من تنها تو خونه. از پاییز متنفرم.همیشه پاییز ها حالم بدتر میشه.
سعی میکنم دوباره ورزش رو شروع کنم.
راستی من رشته ی کارشناسیم رو با موفقیت طی کردم اما بهش چندان علاقه نداشتم. به خودم گفتم تو که عشقت و امیدت رو تو زندگی از دست دادی. حداقل چیزی رو که میدونی دوستش نداری برای یه عمر ادامه نده. دیروز رفتم و یه سری کتابهای یه رشته ای که فکر میکنم دوستش دارم و شرایط شغلی و آینده اش خیلی بهتر از رشته ی خودمه خریدم. ولی هنوز تردید دارم. نمیخوام به مامان و بابا بگم میخوام تغییر رشته بدم. آخه اگه قبول نشم میدونم ملامت میشم که الکی از این شاخه به اون شاخه کردی و ....








علاقه مندی ها (Bookmarks)