حدس می زنم این تغییر خلق و خو دو تا دلیل داشته باشه، عبور از میانسالی مادرتون و اوایل جوانی جنابعالی!
شما هر دو دنبال منافع خودتون هستید و البته چون راه حل این بازی رو نمیدونید، خسته میشید و نتیجه اش میشه غر زدن و حرص خوردن و ...
1. شاید مادرتون به شدت احساس تنهایی می کنه. به محیط های شلوغ عادت داشته و حالا یه دفعه در دورانی که به توجه زیادی نیاز داره, دور و برش خالی شده.
2. معمولا مادرها و مادربزرگهای ما، خانمهای پر جنب و جوشی بودن و دائم در حال رخت شستن، غذا درست کردن، جارو کردن، بچه داری و ... بودن. البته این اقتضای زندگی قدیم بوده. اما الان به خاطر رفاهی که ایجاد شده شاید دیگه لازم نیست به اون شدت کار کرد. شاید مادر شما با دیدی که نسبت به یه دختر در زمان قدیم داره, انتظار داره یه خرده پر جنب و جوش تر باشید (نه در اجتماع که در کار منزل). از نظر اون تلفن زدن، پای کامپیوتر نشستن، کتاب خوندن و ... دردی رو از زندگی دوا نمی کنه. به قول معروف این جور چیزا که آب و نون نمیشه (میشه؟).
3. شما هم برای حفظ استقال خودتون طبیعتا در مقابل "ایرادها"، "ممانعتها" و "محدودیتها"یی که از طرف مادرتون ابراز میشه جبهه می گیرید که طبیعی هم هست. اما گه نیم نگاهی هم به خواسته های مادرتون بندازید شاید بتونید با هوشیاری بیشتری "غر زدن" های اونو تحمل کنید.
4. پیشنهاد می کنم به بهانه های مختلفی دور و برش رو شلوغ کنید و از خواهر ها و برادراتون بخواهید که بیشتر به شما سر بزنن.
5. من زیاد از طرز رفتار با سالمندان چیز زیادی نمی دونم. اما فکر می کنم باید خیلی براشون وقت گذاشت؛ مثلا با پرسیدن خاطره هاشون میشه به اونا نشون داد که هنوز با اهمیت هستند، یا حتی هدیه دادن وسایل قدیمی که زمانی اسباب کارشون بوده؛ مثل یه چراغ گردسوز نفتی و ....








علاقه مندی ها (Bookmarks)