اقلیما جون سلام. وضعیت من تا حدی مثل توئه که اگر تاپیکم رو بخونی متوجه میشی. مثلا حرفهای الهام و شب بارونی درسته ولی تا خودت واقعا تصمیم نگیری عوض شی هیچی درست نمیشه. چون من درک میکنم که تو چه آزاری به خودت میرسونی با فکر کردن به حرف و حدیث ها. من هر حرفی که میشنوم از مادر شوهرم (معمولا متلک میندازه) تا مدتها از ذهنم بیرون نمیره و آزارم میده. اما به این نتیجه رسیدم که هر وقت هر چی میگه با خودم بگم این آدم درونش آرامش وجود نداره و من باید همینطوری قبولش کنم و حرفهاشو از این گوش بشنوم و از اون یکی در کنم.در عوض محبت بیشتری به شوهرم بکنم و خودمو به اون نزدیکتر از قبل کنم. فکر کن خیلی زشته آدم به شوهرش بگه چرا با مادرت زیاد حرف میزنی یا زنگ میزنی. من با خودم میگم ما با هم زندگی میکنیم و اگه روزی 10 بار اونها با هم صحبت کنند شوهرم شب باید بیاید خانه پیش من. چه مادرش دوست داشته باشه چه نداشته باشه.
پس بیخیال همه آدمهایی که دوست دارند بقیه را اذیت کنند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)