hasty
سلام یکبار من باهات صحبت کردم .خیالت راحت باشه من از اون کسایی نیستم که بدونه انکه احساس تلخ و پایدار و ریشه داره مارو تحمل کنن فقط شروع به نطق و نظریه پردازی بکنن
البته تقصیری هم ندارن چون همدر د نیستن یا اصلا(خوشبختانه )هیچ وقت این احساس های خفه کننده و بی درمون مارو(البته وقتی که به نقطه ی اوجش میرسه)نداشتن.من خودم این شرایط و داشتم دارم (گرچه الان که دارم باهات صحبت مبکنم حالم بهتر ه و خیلی ابری نیستم که البته به طوره دوره ای و بسته به شرایط کم وزیاد میشه).
اما نکته ای که در مورد تو به نظرم میرسه و یادم میاد اشکال تو خونتون بود (مادر مهربان تر از جان)به نظر من (که البته یه بارم گفتم)باید خودتو از مرکز بحران خارج کنی (به طرز کاملا منطقی و هدف مند که خدای نکرده چاله به چاه نشی مثلا برو ادامه تحصیل بده برو کلاس زبان و...)تا بتونی دوباره تنفس کنی و احساس رها شدن رو تجربه کنی .
که البته چون مشکلات ما (که به فرض مسئله من ریشه در 10 ساله اخیره زندگیم و برخوردای خودم با مشکلاتم داره)تبدیل به یه همراه قدیمی شده که دل کندنشون ازما به این سرعت پیش نمیاد و باید به مرور و با تحمل و صبر بالا باهاش خداحافظی کنی.
پس فرامش نکن زودتر دست به اقدام بزن تا این مسئله بیشتر و با وصعت بیشتر نشده.









علاقه مندی ها (Bookmarks)