ممنون از پاسخ تمام دوستان عزیزدیروز خیلی حالم بد بود.با مادر بزرگم رفتم دکتر.همسرم تماس گرفت و گفت من اصلا راه حلی به ذهنم نمی رسه.به نظر م میرسه که اونم با خانوادش درگیره ولی چیزی به من نمی گه،شاید.من بهش گفتم بریم پیش مشاور و اون گفت باید فکر کنه.
اون میگه چون خودت قضیه رو شروع کردی باید خودت تمومش کنی و من اصلا دخالت نمی کنم.میگه بلند شو و بیا معذرت خواهی کن.فقط همین و اصلا در مورد ماجرا صحبت نکن تا هر دو طرف بخوان توضیح بدن و باز دوباره موضوع ادامه پیدا کنه
مادربزرگم از من خواست که با شوهرم تماس بگیرم تا ایشون باهاش صحبت کنه.شوهرم به مادربزرگم گفت که منو دوست داره و قرار شد که من با مادربزرگم بریم خونه مادر شوهرم.البته2روز دیگر.همه مخالفت کرده و متفق القول می گن طلاق بگیر.من نمی دونم باید چی کار کنم؟مادربزرگم سعی کرد با مامان بابام حرف بزنه ولی اونا هنوز مخالفن.
شوهرم منو و خیلی بیشتر مامان بیچارمو مقصر میدونه.خانوادش حسابی از ما بد گویی کردن و حرفایی که من نزدم رو از طرف من گفتن
نمی دونم اگر عذر خواهی نکنم چه تصمیمی دارن.آره فکر می کنم تصمیمشون طلاقه
لطفا منو راهنمایی کنید برای روزی که می خوام برم عذر خواهی چی بگم؟من اصلا نمی دونم چرا باید عذر بخوام.ولی برا حفظ زندگیم این کارو می کنم.امیدوارم ارزشش رو داشته باشه.من دیگه چاره ای ندارم.میدونم که حرفای شما و خانوادم درسته ولی...
خیلی ناراحتم.یه حس بد دارم که وقتی عذر خواهی کردم دیگه نتونم شوهرم رو دوست داشته باشم.
خیلی خستم.خودتون رو جای من بذارید.دیگه توان این رو ندارم که قضیه ادامه پیدا کنه.
راستش یه حسی پیدا کردم که دیگه هیچی برام مهم نیست.هرچه بادا باد.کم اوردم
راستش من تو شهرمون امکان رفتن پیش مشاور ندارم .چون همشون خانواده من و همسرم رو می شناسن.کاش مشاورای محترم سایت همدردی منو راهنمایی می کردن.خیلی به راهنماییشون نیاز دارم







دیروز خیلی حالم بد بود.با مادر بزرگم رفتم دکتر.همسرم تماس گرفت و گفت من اصلا راه حلی به ذهنم نمی رسه.به نظر م میرسه که اونم با خانوادش درگیره ولی چیزی به من نمی گه،شاید.من بهش گفتم بریم پیش مشاور و اون گفت باید فکر کنه.


علاقه مندی ها (Bookmarks)