گفت: یادته یه بار گفتی بیا فقط یکی از ایرادای هم بگیم و یه هفته روش کار کنیم حالامن دوتا از ایرادای توروبگم؟
با خنده گفتم باشه بگو پس من چی؟
گفت: من که ایرادی ندارم!!!
ایول اعتماد به نفس.
باشه تو هم یکی رو بگو.
خیلی خودتومقایسه میکنی با دیگران و حسودی یکی هم اینکه غیبت میکنی.من موندم چرا نماز خوندنت رفتاراتو اصلاح نمیکنه
گفتم ببین یه چیزی رو صادقانه بهت بگم اگه از باحجاب بودن من انقدر خوشت نمیومد وتشویقم نمیکردی شاید تو این جامعه ای که ماداریم منم خیلی حجابمو رعایت نمیکردم و جوگیر میشدم اما برخوردای تو خیلی تونسته منو از این نجات بده،حالا هم ازت خواهش میکنم هروقت دیدی دارم حسودی میکنم و یا غیبت میکنم بهم هشدار بده یادم بیار" مینا قرارمونو یادت نره"
پس چرا چادر نمیپوشی؟
آخه من اصلا یاد ندارم چادرسر کنم.چادر کردنم باعث میشه بیشتر حجابم بره کنار.تازه درسته من چادر نمیپوشم اما حجابم کامل کامله.گفته بودم بهت چادری نیستم نه؟(اینو هم بگم که خونواده خود ایشون کاملا بیحجابند و یکی از شرطای من زمان ازدواج همین رعایت حجابم بود)
اما من همیشه دوست داشتم چادر سرت کنی.(اینو اصلا اون روزا بهم نگفت وگرنه شاید من قبول نمیکردم)
خوب حالا من بگم؟
بگو
تو که انقدر خووبی تازه الانم میخوای کمک کنی من تغییر کنم،البته پیشنهاده ها باز دعوام نکنی خودت گفتی بگو،چون تو از نماز یادم اوردی، نماز صبحتم بخون.به خدا نمیدونی چه کیفی داره آدم از خواب شیرینش بزنه پاشه صورتشو بشوره و نماز بخونه به نظر من باارزشترین نمازه.
نه من قبول ندارم نماز صبح و روزه خودآزاریه!!! بعدشم دیگه خوابم نمیبره.
نه اتفاقا بعد از چند وقت عادت میکنی،تازه خدا هم کمکت میکنه،حالا روزه تو نمیتونی بگیری خوب یه چیزی چون نباید واسه بدن آدم ضررداشته باشه اما نماز صبح این طوری نیست.تازه سوره مزملو معنیشو خوندی درمورد نماز شبه.حالا ما نماز شب نمیخونیم نماز صبحمونو که بخونیم دیگه،حالا خود دانی من فقط میخواستم یاداوری کنم.به قول مامان هرکسی رو تو قبر خودش میزارن.هر طور راحتی.فقط یه پیشنهاد بود بگذریم.(البته کلا نمازای دیگشم هر وقت حال داره میخونه من ترسیدم اینو بگم)
مگه همه چی به نمازه،الان تو که خیلی مقیدی خیلی آدم خوبی هستی؟
نه اصلا به نماز نیست خیلیا نماز نمیخونن اما آدمای خوبی هستن.کسایی هم که نماز میخونن اما رفتارشون بی عیب نیست نمازشون خیلی واقعی نیست.از تذکرت خیلی ممنونم تلنگر خوبی بود واسم باید فکر کنم چرا نمازم واقعی نبوده که رفتارمو درست کنه.بازم مرسی حتما بهش فکر میکنم.
از اتاق رفت بیرون با ناراحتی و عصبانیت زیاد!!!!
(منم اشتباه کردم)رفتم دنبالش،گفتم :عزیزم من که حرف بدی نزدم باز چرا بهم ریختی؟ صدبار که گفتم فقط یه پیشنهاد بود و حتی بوسیدمش.محکم هلم داد یه طرف دیگه و گوشاشو مثله بچه ها گرفت تا صدامو نشنوه!!!(من فقط دوست نداشتم ناراحت باشه و دوباره اوضاع بهم بریزه،همین.مگه من چی کارکرده بودم؟ مگه چی گفته بودم.نهایت سعیمو کرده بودم که خیلی روانشناسانه حرف بزنم.خیلی رفتاراش بچگانس.ای بابا این همه مراعات کردم اینم از آخرش!)
گریم گرفت و رفتم تو اتاق با خودم گفتم خیلی دیوونه ای ،میمیری حرف نزنی میدونی که بگی بالا چشت ابرویه دعواس،خاک توسرت شه حرف نزن دیگه ،چه توقعاتی داریا آخه تو همون روز اول نفهمیدی حتی باباش نماز نمیخونه(آخه اصلا منظوری نداشتم و تمام سعیمو کرده بودم بدجوری تو ذوقم خورده بود و ناراحت و عصبانی بودم).
هزارتابدوبیراه به مامان بابای من گفت،بغضمو قورت میدادم و سرمو زیر پتو کرده بودم گریه میکردم. ساکت بودم چون خودمو مقصر میدونستم نباد یک کلمه از بابش میگفتم.
یه دفه پتورو از رو صورتم داد کنار و آب دهنشو انداخت رو صورتم گفت حالا خوب شد منم کارتو تلافی کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!
یقه لباسمو گرفت و بلندم کرد باهم گلاویز شدیم یه دفه ولم کرد محکم خوردم رو زمین ،سرم بدجور صدا داد دوباره بلندم کرد از گلوم گرفت و محکمتر از دفه قبل انداختم رو زمین و..................
کمرم سرم دستم همه جای بدنم درد میکنه.
حالم خیلی بد شده بود اما میگفت داری ادا درمیاری!
.
.
.
![]()







(من فقط دوست نداشتم ناراحت باشه و دوباره اوضاع بهم بریزه،همین.مگه من چی کارکرده بودم؟ مگه چی گفته بودم.نهایت سعیمو کرده بودم که خیلی روانشناسانه حرف بزنم.خیلی رفتاراش بچگانس.ای بابا این همه مراعات کردم اینم از آخرش!)
(آخه اصلا منظوری نداشتم و تمام سعیمو کرده بودم بدجوری تو ذوقم خورده بود و ناراحت و عصبانی بودم). 

علاقه مندی ها (Bookmarks)