سلام دوست عزیز
ممنونم از راهنماییهاتون. من باور دارم که خدا تو زندگیم هست. چون اگه نبود من همین چیزایی که دارم هم نداشتم.
مشاوری که باهاشون صحبت کردم نمیدونم اعتقاداتشون چه جوریه. البته آدم محجبه ای هستن. اون به هیچ عنوان نگفت مادرتو ترک کن. اتفاقا گفت موقت تهران برو اگه تونستی کاری پیدا کنی که انتقال بدی شهر خودت برگرد. تاکید هم کرد که حتما هر ماه به مادرت سر بزنی.
من زندگی با مادرم برام غیر ممکن شده. من وخواهرم سالها سعی کردیم به مادرمون نزدیک بشیم اما نشد هر چی ما مهربونتر و نزدیکتر شدیم اون توقعاتش بیشتر شد؟ مادرم به وضوح میگه اختیار زندگی شما دست منه. میگه باید اون کاری رو انجام بدین که من میخوام. شما باورت میشه من حتی یک متر تو خونمون برای خودم ندارم!!!! باید هرجا مادرم هست باشم. هرکاری اون میگه بکنم. خوب من هم استقلال میخوام. آدم خسته میشه. شما میدونی چند سال هیشکی حتی دامادت خونت نیاد یعنی چی؟ تمام دنیا از من و خواهرم خوب بگن مادرم میگه نه شما اشتباه میکنین اینا بدن. من تمام این سالها رو صبر کردم فقط به خاطر اینکه خواستم به قران پایبند باشم.اما دیگه نمیتونم تحمل کنم. باور کن اگه تو همین شرایط بمونم به یه بیمار روانی تبدیل میشم.
شما که میگی این کارو نکنم یه راهکار بده به من. من قدرتشو ندارم مادرمو تغییر بدم. فقط میتونم در خودم تغییر ایجاد کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)