منم باید یه خاطره بگم تا از بقیه عقب نیافتادم!
این خاطره من بازم راجع به خوردنیه تا همه بدونن من چقدر شکموام!عید سال 88 من داشتم وسایل جهزیه امو میخریدم.از صبح با همسرم میزدیم بیرون تا شب تا چشم بازارم کور نمیکردیم ول نمیکردیم!شاید باورتون نشه ولی من همه همهی وسایل خونه امو ظزف ده دوازده روز خریدم و واقعا کار سختی بود اما یاد آوری لحظه لحظه اش برام شیرینه.این قدر تو این گیر و دارجهاز خریدن هم من و هم همسرم خسته شده بودیم که آخراش هردومون حسابی مریض شدیم گلودرد و بدن درد شدید.اما این قدر که ذوق و شوق داشتیم هر شب بعد از خرید میرفتیم خونه وسایل جدیدو باز میکردیمو میچیدیم.یادم میاد در حالی که هردومون به شدت مریض بودیم رفتیم گاز و ماشین لباس شویی و یخچال و خریدیم و سفارش دادیم بیارن در خونه بعد غروبشم رفتیم مبلو که قبلا دیده و پسندیده بودیم بگیم شب بیارن.دمدمای عیدم بود همه جا شلوغ غ غ .شب رسیدیم خونه خودمون دیدیم گاز و بقیه ی چیزا رو آوردن خلاصه اومدن گازو نصب کردن و بقیه چیزارو هم گذاشتن بالا و گفتن خودتون بزنید تو برق.حالا فکر کنین خونه ای که گاز داره ولی هنوز فرش نداره!! من در حالی که حسابی خسته بودم به همسرم گفتم میخام امشب خودم شام درست کنم!!!همسرمم در کمال تعجب قبول کرد.منم سریع رفتم یه بسته میگو سوخاری و یه سوپ آماده و یه روغن خریدم اومدم.همسرمم خوابید منم تند تند با اشپزی که هنوز بلد نبودم میگو رو سرخ کردمو و سوپم درست کردم.رفتم همسرمو صدا کنم دیدم زیر یه پتو(چون هنوز تختمون حاضر نبود و پتو هامونم نخریده بودیم) مچاله شده و خوابیده دلم نمیومد بیدارش کنم خودمم حسابی بدنم درد میکرد رفتم بغلش زیر همون پتو خوابیدم!خلاصه ما نفهمیدیم چه جوری شد که حسابی خوابمون برد حدودای ساعت 3-4 صبح موبایل همسرم زنگ خورددیدیم مبلیه است اومده(چون سرشون خیلی شلوغ بود گفته بود که احتمالا نصفه شب براتون میاریم) خلاصه مبلا رو آوردن بالا و تحویل دادن ساعت شده بود حدودای چهار و نیم پنج!وقتی رفتن همسرم گفت راستی شام درست کردی منم گفتم آره.گفت خیلی گشنمه خلاصه منم رفتم همون میگو و سوپو گرم کردم و آوردم نشستیم اول صبحی خوردیم!حالا هر وقت میگو درست میکنم همسرم میگه سوپ آماده ام یادت نره من عادت کردم این دو تا رو باهم بخورم!اونم به جای صبحونه





عید سال 88 من داشتم وسایل جهزیه امو میخریدم.از صبح با همسرم میزدیم بیرون تا شب تا چشم بازارم کور نمیکردیم ول نمیکردیم!شاید باورتون نشه ولی من همه همهی وسایل خونه امو ظزف ده دوازده روز خریدم و واقعا کار سختی بود اما یاد آوری لحظه لحظه اش برام شیرینه.این قدر تو این گیر و دارجهاز خریدن هم من و هم همسرم خسته شده بودیم که آخراش هردومون حسابی مریض شدیم گلودرد و بدن درد شدید.اما این قدر که ذوق و شوق داشتیم هر شب بعد از خرید میرفتیم خونه وسایل جدیدو باز میکردیمو میچیدیم.یادم میاد در حالی که هردومون به شدت مریض بودیم رفتیم گاز و ماشین لباس شویی و یخچال و خریدیم و سفارش دادیم بیارن در خونه بعد غروبشم رفتیم مبلو که قبلا دیده و پسندیده بودیم بگیم شب بیارن.دمدمای عیدم بود همه جا شلوغ غ غ .شب رسیدیم خونه خودمون دیدیم گاز و بقیه ی چیزا رو آوردن خلاصه اومدن گازو نصب کردن و بقیه چیزارو هم گذاشتن بالا و گفتن خودتون بزنید تو برق.حالا فکر کنین خونه ای که گاز داره ولی هنوز فرش نداره!! من در حالی که حسابی خسته بودم به همسرم گفتم میخام امشب خودم شام درست کنم!!!همسرمم در کمال تعجب قبول کرد.منم سریع رفتم یه بسته میگو سوخاری و یه سوپ آماده و یه روغن خریدم اومدم.همسرمم خوابید منم تند تند با اشپزی که هنوز بلد نبودم میگو رو سرخ کردمو و سوپم درست کردم.رفتم همسرمو صدا کنم دیدم زیر یه پتو(چون هنوز تختمون حاضر نبود و پتو هامونم نخریده بودیم) مچاله شده و خوابیده دلم نمیومد بیدارش کنم خودمم حسابی بدنم درد میکرد رفتم بغلش زیر همون پتو خوابیدم!خلاصه ما نفهمیدیم چه جوری شد که حسابی خوابمون برد حدودای ساعت 3-4 صبح موبایل همسرم زنگ خورددیدیم مبلیه است اومده(چون سرشون خیلی شلوغ بود گفته بود که احتمالا نصفه شب براتون میاریم) خلاصه مبلا رو آوردن بالا و تحویل دادن ساعت شده بود حدودای چهار و نیم پنج!وقتی رفتن همسرم گفت راستی شام درست کردی منم گفتم آره.گفت خیلی گشنمه خلاصه منم رفتم همون میگو و سوپو گرم کردم و آوردم نشستیم اول صبحی خوردیم!حالا هر وقت میگو درست میکنم همسرم میگه سوپ آماده ام یادت نره من عادت کردم این دو تا رو باهم بخورم!اونم به جای صبحونه
پاسخ با نقل قول
با اینکه خسته بود پیاده اومد در خونمون همدیگرو دیدیم کاری که عمرا بکنه اصلا عادت به پیاده رفتن نداره خلاصه ملاقات اون شب ما خیلی شیرین بود یه دیدار ساده براش اینقدر مهم بود اون وقت شب پیاده اومده بود پیشم و پیاده هم رفت خونشون و شب هم پیشم نموند. 






من میمیرم واسه یه همسر نازنین.



علاقه مندی ها (Bookmarks)