می فهمم چی میگین...ولی من سه سال تمام همه این دلخوری ها رو جمع کردم تو دلم....مثل اینکه فقط منتظر یه جرقه بودم که آتیش بگیرم.....من نمی تونم الویت آخر برا کسایی باشم که همیشه سعی کردم الویت اول باشن.مخصوصن شوهرم ..روابط من و شوهرم هم رو به سردی میره و متاسفانه من نمی خوام کاری بکنم..چون میبینم اون هم تلاشی نمیکنه.... و همه حرفهای سابقش از رو احساس بود..احساس هم که تضمینی برا تغییر نکردنش نیس....هر اتفاقی می خواد بیفته....دیروز از مسافرت برگشتم .خونه پدرم بودم که زنگ زدم به شوهرم که بیا دنبالم...مادرم گیر داده بود شبو همینجا بمون...وقتی به شوهرم گفتم که همینجا میمونم فردا بیا دنبالم یه کلام نپرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ماد رم که از قرار متوجه سردی روابط ما شده بود و واسه همین اصرار میکرد چون میخواست عکس العمل شوهرمو ببینه ناراحت شد...از اون بدتر پدرم...من که دیدم اینجوریه زود زنگ زدم که همین الان بیا....گفت الان کار دارم...می خوای بمون همون فردا...میگم فردا ساعت چند؟گفت صبح که کار دارم بعد از ظهر هم فوتبال...5 به بعد...پدرم خیلی عصبانی شده بود...کلی زبون ریختم که فکر کنن خبری نیس و آروم شدن............................قصدم این نیس که قصه بگم ولی دیواری که ترک خورده نمیشه روش ملات کشید و وانمود کرد هیچی نیس.....ولی این راه کارا دوباره تست میکنم...امیدوارم این دفعه جواب بده...ولی تنهایی