آدم گاهی اوقات کارهایی میکنه که بعدش هر چی فکر میکنه نمیتونه دلیلی براشون پیدا کنه من الان هرچه قدر که فکر میکنم میبینم خیلی بچهگانه رفتار کردم شاید چون ازدواج خواهر برادرم سنتی بود و الان خیلی موفق اند در ضمیر ناخودآگاهم اینطور شکل گرفته بود که ازدواج سنتی درش هیچ مشکلی بوجود نمیاد یادمه خانواده ایشون تاکید داشتند بیشتر معاشرت کنیم ولی نه ایشون تمایلی نشون داد به سه چهخار بار بسنده کرد و نه من پافشاری کردم
وقتی میبینم دخترای همسن خودم چقدر بالا پایین میکنن و چقدر از همه لحاظ میسنجن و من انقدر سریع قبول کردم واقعا از خودم بدم میاد من بیفکر جلو رفتم توی اون برهه از زمان از حرف فامیل خییلی میترسیم ولی الان که دارم منطقی فکر میکنم میبینم درسته که الانم برام حفظ آبرو مهمه ولی از اون مهمتر آیندمه که اگه بدون عشق و علاقه باشه به ضرر هردومونه دوست نداشتم با زندگی کسی بازی کنم ولی نمیخوام با کسی زندگی دروغی بسازم الان از یه سری رفتاراش اذییت میشم یعنی در واقع دوست نداشتنم به کنار و اینکه تازه متوجه شدم اونقدرم که فکر میکردم آدم خوش رفتار و خوش اخلاقی نیست کم گذشته و رفتار با یه دخترو بلد نیست
من الان درگیره دو موضوع هستم یکی نبود علاقه و اینکه اگه پیش رفتم و به وجود نیومد چی؟؟؟و دیگری بعضی عقاید و رفتاراش که به آرمانها و عقاید من زمین تا آسمون فرق میکنه.دو راهی و بلاتکلیفی خییلی بده آیا میتونم در آینده بهش علاقمند بشم؟؟؟؟؟
آیا میتونم با بعضی عقایدش کنار بیام ؟؟؟؟آیا اون آدم مستبدی هست یا نه من اشتباه فکر میکنم؟؟؟
اگه علاقه بوجود نیومد چی؟؟؟؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)