سلام به همه دوستان خوبم و مرسی از اینکه جویای احوالم هستید
نخواستم مزاحم صحرای عزیز بشم و گفتم تو تاپیک خودم جواب بدم
راستش همه چیز دوباره بهم ریخته و رابطه منو همسرم تیره شده و منم فوق العاده حساس و مزخرف شدم
اصلا حال روحیم خوب نیست و خیلی بهم ریخته هستم

نمونه اش دیروز و می گم

دیروز قرار بود یه تصمیم مالی تو زندگیمون بگیریم ولی همسر گرام همون صبح دیروززنگ زد به مامانش و براش با جزئیات کامل گفت و باهاش مشورت کرد در حالیکه ما هنوز زیاد در مورد اون مسئله باهم حرف نزده بودیم و هنوز من جزئیات مسئله رو هم نمی دونستم و مادرشوهرم خیلی خیلی بیشتر همه چیزو می دونست و نظراشم داده بود
مثل همیشه

رفتم خونه و دوباره سر این مسئله دعوامون شد جالب اینجاست که میگه این مسئله خیلی جزئی و پیش پا افتاده است که داری گیر میدی و راهی که تو داری میری تو دیواره

نمی دونم طرز فکر من درسته یا نه ولی من میگم در مورد مسائل مهم تو زندگیمون اول صحبت کنیم و به نتیجه برسیم بعد برو به هر کی دلت می خواد بگو نه اینکه همه غیر از من جزئیات رو بدونند و قبل از من بری جار بزنی و به همه بگی

اگه اشتباه شما به من بگید

اگه حساسم شما به من بگید

دوباره داره اون روزای تلخ گذشته تکرار میشه

بهم بگید راه درست چیه

فکر و خیال داره داغونم می کنه احساس میکنم همه غیر از من تو زندگیش مهم اند

احساس میکنم بعد از پدر و مادر و خواهرشم

دوست دارم استقلال داشته باشیم
و خیلی چیزای دیگه این چند روز اخیر به وجود اومد که نگفتم