[align=justify]نه بنظر من ادما دو دسته ان و هر دو دسته با غریزه و عقیده اشون توامان زندگی میکنن با عقیده شون هم میمیرن منتها عقایدشون با هم متفاوته
درسته عقاید آدما با هم متفاوته همونطور که اهدافشون با هم متفاوته. اما سقف اهداف آدماست که عقایدشونو میسازه و منظور من از اینکه عده ای با غریزه زندگی میکنن همین بود. نه اینکه تو زندگی هدف یا عقیده ای ندارن یعنی سقف اهدافشون اونقدر کوتاهه (البته از نظر خودشون بلنده) که نه ارزش زندگی کردن داره و نه مردن!
کسانیکه در تمام زندگیشون هیچوقت هیچ عقیده ای ندارن(البته درظاهر خواسته هایی دارن که اسمشو هدف گذاشتن) اما درواقع زندگی بدون آرمان دارن. سرفصل آرمان پردازیهاشون درحدی نیست که بشه بعنوان یه عقیده برای زندگی ازش یاد کرد. آدمای بدی هم نیستن. فقط رنج زندگی کردن بدون هدف رو هفتاد هشتاد سال تحمل میکنه درحالیکه اصلا نمیدونه برای چی زندگی میکنه و از فکر کردن به خیلی چیزا یا حتی از شنیدن اسمش میترسن یا متنفرن. کسایی که تو زندگی به چیزی عقیده ندارن تا بخاطر عقیده از چیزای دیگه تو زندگی بگذرن برای اینها مفاهیم زیادی وجود داره که بی معنیه و مفاهیم سرد و یخ زده ست. ازنظر کسایی که با غریزه زندگی میکنن هرنوع هزینه دادن احمقانه ست!
مفاهیمی مثل مقاومت، شجاعت، ازخودگذشتگی و عشق و... همه اینا وقتی منطقیه و معنا داره که یه عقیده ای مهمتر از همه منافع ما در زندگی درکار باشه که اون اگه نباشه این مفاهیم هیچ توضیحی نداره. منظور از عقیده اون چیزیه که به آدم بینش میده و انسان رو درجهت تعالی پیش میبره وگرنه همه صاحب نظرهستن.
عقیده ای که از نداستن ایجاد شده قابل احترام نیست اما بنا به گفته درست شما چون خلقت انسان با اعطای کرامت اغاز شده همه انسان ها قابل احترامن اتفاقا تفاوت در عقایده که ادما رو از هم متمایز میکنه تفاوت در میزان دانسته ها ، قطعا اون هایی که میدونن با اونهایی که نمیدونن یکسان نیستن
هیچ ارزشی ابتدا به ساکن خودش مستقلا قابل ارزش گذاری نیست مگر اینکه درباره هدف و نهایت زندگی توی عرصه انسان شناسی و هستی شناسی مارو به نتیجه برسونه. که این ارزش وسیله ست برای چه هدفی؟
اینکه تفاوت در عقاید آدمها رو از هم متمایز میکنه کاملا درسته اما آیا همیشه این تمایز به معنی برتریه!؟ و اگر هست برتری در چی!؟ ممکنه یه نفر مفاهیم مهمی رو بیشتر از بقیه آدما بشناسه اما آیا بهتر از بقیه هم اون مفهومو تو زندگی اجرا میکنه!؟
اونایی که میدونن با اونهایی که نمیدونن توی چی یکسان نیستن!؟ توی شان و مقام!؟ توی احترام و ارزش!؟ توی لیاقت و اصالت!؟ توی مسئولیت و حقوق!؟ توی جهاد و مسالمت!؟ توی احساس و عقل!؟ توی کینه و عشق!؟ توی آرمان و واقعیت!؟ توی شعار و برنامه!؟ توی ارادت عقیدتی و اراده آزاد!؟ توی دانسته ها و تجربیات!؟ یا تفسیرشون از زندگی!؟ درکنار همه اینا باید اینم درنظر گرفت که همه ما تو شرایط یکسان زندگی نمیکنیم. و عوامل محیطی و خانواده خیلی توی دانسته ها و ندانسته های ما موثرن. هیچ چیز تو این دنیا dogmatic نیست. حتی فردا هم مارو با یه معیار ثابت نمیسنجن همونطور که شرایط زندگی ما یکسان و ثابت نبوده.
اینکه جهل قابل احترام نیست باید دید این ندونستن از کجا میاد؟ جهل بسیطه یا جهل مرکب؟
یه کسی یه چیزی رو نمیدونه ولی خودش مطلع هست که نمیدونه. و این نا آگاهی زود برطرف میشه چون وقتی شخص مطلع میشه که نمیدونه در مقام دونستنش برمیاد. ولی کسیکه جهل مرکب داره و چیزیو نمیدونه وخودشم مطلع نیست که نمیدونه چون همیشه مدعی بوده غرورش اجازه نمیده دنبال حقیقت بره.این آدما گرفتارترین آدمان.
چون همیشه کارای خودشونو خردمندانه میبینن. ملاک این آدم فقط آزادیه و هیچ ارزش دیگه یی براش اهمیت نداره بخاطر همینم میگه تو نمیتونی مزاحم جهل من بشی وگرنه به آزادی من تجاوز کردی!
درحالیکه متوجه نیست آزادی ِ تنها ارزش نیست حتی بالاترین ارزش هم نیست. آزادی درکنار عدالت،اخلاق، منطق و شریعت ارزش داره نه جدای از اونا. درواقع آزادی، انسانیت رها شده ست نه حیوانیت رها شده، آزادی عقله نه آزادی نفس. آزادی یه تکلیفه نه اینکه حق داری آزاد باشی و اگر خواستی از آزادی خودت صرف نظر کنی. باید آزاده زندگی کنی و این یه تکلیفه.
اينكه یه نفر از شور و التهاب و تجربههای درونی شخصی خودش تفسيری ارائه بده قابل طرحه اما نه بعنوان معرفت و آگاهی و صرفا یه تفسیر درست، بلكه به عنوان گزارشی از احساسات شخصیش.
درنهایت ندونستن بد نیست اما اینکه برای این جهل قداست تراشی بشه یا اصرار به یه جهل مقدس و اینکه جهل رو بهش اعتبار بدیم مطئنا نه درسته و نه محترم.
مادر معتقده اگه سعی کنم با ادمای بیشتری اشنا بشم سریع تر میتونم ماجرای قبلی رو فراموش کنم
در حالیکه من هیچ اعتقادی به این نحوه اشنایی ندارم
پس خواستگاری رسمی برای چیه؟
اصلا علاقه ای ندارم که بدون دلیل دهها دختر رو در دل و ذهنم با هم مقایسه کنم
ترجیح میدم با اطمینان بیشتر مستقیما از کسی خواستگاری کنم تا اینکه چند سال اون رو دورادور زیر نظر بگیرم
احتمالا مادر هم مثل شما و مثل خودم هنوز باور نکرده که من دیگه به ازدواج با اون دختر فکر نمیکنم
خودم دارم تلاش میکنم که باورم بشه اما کاش مادر هم با روش درست بهم کمک میکرد
اینکه شما به اون دختر هنوز فکر میکنید یا نمیکنید هیچ قضاوتی درموردش نکردم. کسی نمیدونه تو ذهن شما چی میگذره پس قضاوت کردن وقتی آدم چیزیو نمیدونه درست نیست. من فقط سعی کردم توجهتونو به این سمت ببریم که پشت تصمیماتی که میگیرید چه آرمان با ارزشی وجود داره؟
قبلا هم گفتم مقصود و تفکر مادر شما هرچی که باشه شما لازم نیست اهداف و آرمانهاتونو عوض کنید میتونید روشتونو عوض کنید. موضعتونو ترک نکنید فقط یکم نرم تر باشید. یعنی مداراکردن با ذهن، ظرفيت و شعور مخاطبتون.
مثلا اگر مادر شما یه غدایی بپزه که متناسب ذائقه شما نباشه شما دوتا کار میتونی بکنی. میتونی خیلی راحت بگی نمیخورم که در اینصورت مادرتو رنجوندی میتونی هم برای ناراحت نشدن مادر و تشکر از زحمتی که کشیده تا حدودیشو بخوری.
خواستگاری رسمی مال زمانیه که شما حداقل به یه نفر مدتی فکرکردین، مدتی زیرنظر داشتینش یا باهاش رفت و آمدی داشتین و تا حدودی پسندیدینش و بعد اقدام به خواستگاری رسمی میکنین. درست همون روشی که توی انتخاب قبلیتون داشتین. قرار نیست این آشنایی چند سال طول بکشه یا شما با دختران متعدد توی ذهنتون کلنجار برید. میتونید مثلا توی یه مهمونی تا حدودی با کسی صحبت کنید و بعد هم به مادر بگید به این دلایل نپسندیدم.
لزومی نداره ذهنتونو درگیرش کنید. حداقل تا زمانیکه برای آینده فعلا برنامه ازدواج ندارین. احساس میکنم زیادی دارید سختش میکنید.[/align]








علاقه مندی ها (Bookmarks)