يه خاطره ديگه م يادم اومد،تسوكه جون مرسي.امروز جدا حال و هوام عوض شد.
هفته پيش سفره حضرت عباس زن دايي شوشو بود.منم از صبح رفته بودم كمكشون.پوستم كند.شوشو گفته بود خودتو خسته نكني ها ولي من گوش نكردم.شب كه اومدم مي خواستيم بريم خونه بابام اينا دور هم كله پاچه بخوريم.منم هم خسته بودم هم از رفتار پسر دايي هاي شوشو كه اين همه پيش ما با زناشون عشقولانه رفتار مي كردن حرصي شده بودم
وقتي رسيديم شوشو مي خواست ماشينو پارك كنه گفت تو برو در رو وا كن تا ماشينو بيارم منم قاط زدم با قهرگفتم من خسته ام.خودت برو.اونم دلخور شد.اون شب دمق شد و با اينكه كلي كله پاچه دوست داشت زياد نخورد.بعدش همه مي خواستن برن پياده روي اون گفت نمي ريم تو خسته اي برو بخواب بيدارت مي كنم با هم بر مي گرديمم خونه.منم يه خرده خوابيدم بعدم برگشتيم.
وقتي رسيديمم رفتم دراز كشيدم اومد كنارم رو تخت دراز كشيد گفت چي شده اين همه دمقي منم بش گفتم از دست عروساي دايي دمق شدم.من بينشون خيلي غريبم.اونا هم همش تيكه ميندازن و طلا هاشونو نشون هم ميدن.من اهل اين برنامه ها نيستم .از زناي اين مدلي هم خوشم نمياد.كلا امروز اذيت شدم.
يهويي بغلم كرد وبوسيددممم و موهامو بو كرد گفت عاشقتم هزار بار بيشتر از قبلا من تو رو بخاطر همين كه شبيه بقيه نيستي دوست دارم.چند دقيقه محكم بغلم كرد بعد هم گفت بايد حتما ماساژم بده كه خستگيم در بره.بعدشم بلند شد رفت لباسامو واسه فردا كه برم سر كار اتو كرد با اينكه فوق العاده خسته بود.
اون لحظه با خودم گفتم چقدر صبر و حوصله داري منو با همه اين غرغر هام تحمل ميكني و دوست داري![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)