دوستای خوبم سلام
من یه مقدار از مشکلاتم حل شده، یه مقداریش مسکوت مونده و یه مقدارم من از حساسیتهام سعی کردم و دارم از کنارشون میگذرم
ماجرایی رو میخوام براتون تعریف کنم و ازتون میخوام بهم بگین کارم درست بوده یا نه و آیا کاری که در ادامه میخوام انجام بدم درسته یا نه
ممنون
جمعه، پدر شوهرم راهی حج بود
هرچند بخاطر کاری که کرد و روز تولد پدرمو خراب کرد اینقدر ازش بدم اومده بود که بعید میدونستم بتونم حلالش کنم ولی جمعه ظهر که ناهار دعوت بودیم و دیدمش، یه کم از دور نگاهش کردم تو دلم گفتم این پیرمرد با خودش چی میخواد ببره، شاید همین حج توشه آخرتش باشه، اشکال نداره و با یه دل خون سعی کردم حلالش کنم
تمام ظهر اونجا بودیم و یه کلام هیچی نگفت، شب رفتیم که ببریمش تا فرودگاه، برگشته میگه من به همه زنگ زدم و خداحافظی کردم حتی به شهرستانیها، تو هم از طرف من از پدر مادرت خداحافظی کن و حلالیت بطلب
خیلی ناراحت شدم، آتیش گرفتم
آخه اولین بارشم نیست که
مثلا عموم و شوهر عمم فوت کردن، هی گفت من شرمنده بابات شدم که نتونستم بیام مراسم ، یه روز میریم خونشون، هیچوقت هم نرفتن، هی راه میره که ما پیریم و هیچ کجا نمیریم ولی برای به دنیا اومدن نوزاد فامیلشون تا شهرستان رفتن، ولی خونه بابای من نمیتونن برن، یا زنگ نمیتونن بزنن
منم برگشتم گفتم خب زنگ بزنین خونه بابام، گفت میخواستم، ولی شمارشونو نداشتم
منم گفتم خواهر شوهرم داره
بعدشم تو دلم گفتم ظهر ما رو دیدی، هر روز به پسرت زنگ میزن، یه کلام اون زبونتو بچرخون بگو شماره بابای منو بهت بدن، یا الآن که روبروتم، یه کلام بگو شماره باباتو بده زنگ بزنم
ولی بهانه های همیشگی
منم خیلی تحمل کردم و تحملم تموم شده
دیدم به جای اینکه به شوهرم بگم بهتره خودم این چیزا رو درست کنم
برگشتم بهش گفتم
بابا، اگه میخواین من شماره خونه بابامو بگیرم، گفت الآن خوابن ناجوره، گفتم اونا بیدارن ولی اگه نمیخواین صحبت کنین اون یه بحث دیگس
گفت نه
میخوام صحبت کنم
منم شماره خونه بابامو گرفتم
خواهر شوهرم رفت تو قیافه، پدر شوهرمم معلوم بود کارد میزنی خونش در نمیاد و از روی اجبار داره صحبت میکنه
ولی خوب حالشو گرفتم
نمیدونم چشونه، به خدا غیر از احترام از خانوادم و من هیچی ندیدن ولی دائم بی احترامی میکنن، زنگ نمیزنن، دعوت میخوان بکنن به شوهرم میگن، حتی مامان و بابامو میخوان دعوت کنن به شوهرم میگن که به من بگه من به مامان و بابام بگم که دعوتن
دیگه خسته شدم
از این به بعد میخوام همینطوری برخورد کنم و رک حرفمو بزنم
به نظرتون کارم درست بوده؟
همینطوری ادامه بدم؟
ممنون میشم
و تو ذهنمه
برای ولیمشون
اگه سراغ بابا و مامانمو گرفت بگم اونا سلام رسوندن و زیارت قبولی گفتن و اگه گفت چرا نیومدن بگم آدرس نداشتن
یعنی همونطور که اون پسرشو گیر نمیاره شماره خونه بابای منو ازش بگیره
مامان بابای منم ، منو گیر نمیارن که آدرس ولیمه ایشونو بگیرن
اینکار خوبه؟
لج و لجبازی شروع نمیشه؟
با توجه به اینکه من یکسال با همه این کاراشون ساختم، پدر مادرم دم نزدن، الآن باید چکار کنم
البته اینم بگم که برای همه متوجه هستن که زنگ بزنن، احترام بزارن، دعوت کنن ولی به من و خانوادم که میرسه هیچی بلد نیستن
تو رو خدا راهنمائیم کنین که چه راهی پیش بگیرم
ممنون









علاقه مندی ها (Bookmarks)