نازی نمیدونم در جریان تایپیکی که من واسه پدر و عشق و علاقه به اون نوشتم هستی یا نه؟(همه ی اونهایی که پدر دارین و عاشقانه دوسش دارین)
از جمعه که بیماری پدرم پیش اومد و در بیمارستان بستری شدن من و همسرم همیشه خونه پدرم اینا هستیم چون مامان تنها بود و صلاح ندیدیم توی این وضعیت تنهاش بذاریم.خوب طبیعتا شرایط خاصی حاکم بود و اوضاع روحی ما قبل از عمل بابا بشدت وخیم بود همسرم خیلی هوای منو مادرمو داشت و داره.اما خوب از جمعه تا دیشب یعنی 5شب ما پیش هم میخوابیدیم اما از فرط خستگی و اوضاع روحی که داشتم زود خوابم میبرد.....دیروز احساس کردم همسرم با وجود چهره آرومش خیلی خستس..یکم عصبیه...یکم بهانه گیره....
تا اینکه نشستم فکر کردم و دیدم واقعا این چندروز خیلی سختی کشیده .از یه طرف چندروزه خونه بابا ایناییم و به هرحال هیچ جا خونه خود آدم نمیشه واز طرفی این چندروز من حالم اینقدر مساعد نبود که بتونم بیشتر بهش محبت کنم.دیشب همسرم زود رفت خوابید و منو مامان سریال میدیدیم وقتی رفتم توی اتاق دیدم خواب و بیداره...رفتم کنارش و خودم شروع کردم به محبت کردن و قربون صدقش رفتنو....باورت نمیشه صبح اینقدر شارژ بودو محبت میکردو...که نگو...انگار همه ی غصه ها و مسئله ی بابا یادم رفت...
اینو گفتم که بدونی من توی شرایط روحی سختی که هستم بازم دیشب خودمو جای اون گذاشتمو....و آرومش کردم...بازتابش به خودم رسید...








علاقه مندی ها (Bookmarks)