من از دوسال پیش در یکی از انجمن های فرهنگی دانشگاه شروع به کار کردم
در ابتدا کارهای مطالعاتی را انجام میدادیم و بعد از ان همایش ها و مراسم مختلفی را به کمک دوستانم برگزار میکردیم
بیشتر برنامه ها در زمینه ازدواج ، روابط دو جنس و یا مسائل حقوقی و اجتماعی زنان بود
ترم پیش قبل از تعطیلات تابستان در همین انجمن با یکی از دانشجویان خوابگاهی اشنا شدم
بعد از مدتی که روابطمان صمیمی تر شد از مشکلات خوابگاهشان گفت و مسائلی که برایش به وجود امده
هم جنس گرایی ، خودارضایی و . . . مسائی از این دست
فکر میکردم قصد دارد قضیه را بزرگ تر از انچه است نشان دهد اما با تحقیقات بیشتر فهمیدم اوضاع خراب تر از ان است که فکر میکردم
نمی توانم این ها را بدانم و مثل قبل مثل شش ماه پیش زندگی عادی ام را ادامه دهم
از دانشگاه از خوابگاهش از مسئولینش از همه چیزش بیزار شده ام
و اول از همه از خودم که تمام این چند سال سرم را در برفی سفید فرو کرده بودم تا سیاهی ها را نبینم








علاقه مندی ها (Bookmarks)