ممنونم اقای مدیر شما بهم قوت قلب میدین
برادرم ادم باهوشیه ، همیشه هنوز حرف نزدم میفهمه چی میخوام بگم اما الان انگار اصلا متوجه حرفام نمیشه ، خنگ شده !!
دیروز براش کیکی رو که درست کرده بودم بردم ، همه نشستیم با هم خوردیم ، بنظرم اومد که خیلی هم ناراحت نشده انگار همه چی یادش رفته بود
بعد اخر شب مثلا برای تشکر دوباره اومد تو اتاقم ، دوباره بغلم کرد خواستم خودمو از بغلش بکشم بیرون نذاشت
منم بهش گفتم "از این کارت چندشم میشه ، ولم کن عوضی . . . !!!(یه حرف خیلی زشت زدم البته خیلی بد نبود ولی تو خونه ما هیچکس حرف بد نمیزنه )"یدفعه انگار بدنش خشک شد منم روبروش وایسادم با عصبانیت بهم نگاه کرد
بهم گفت " تو چت شده ؟چرا اینقدر بی تربیت شدی ؟اخلاقت گند شده " و از این حرفا
منم گفتم "از اتاقم برو بیرون حالم از این کارات بهم میخوره "
اونم هلم داد رو تخت بعد درحالی که داشت می رفت بیرون گفت "تب داری ، حالت خوش نیست"
از صبح بیرون بود الان برگشت خونه مستقیم اومد تو اتاق من ، دم در وایساده بود و نگام میکرد منم اروم بهش سلام کردم
بهم گفت " میتونم بیام تو ؟ دیگه تب نداری ؟سعاد بی ادب !" منم چیزیی نگفتم اونم رفت
نمی خواستم بهش فحش بدم ولی وقتی پست خارپشت رو میخونم حس میکنم از برادرم متنفرم
ولی الان پشیمونم نباید اینقدر بد باهاش رفتار میکردم
دیشب اینترنتم شارژش تموم شد ، نتونستم پست های شما رو بخونم الان شارژ کردم
نمیتونم دقیقا بهش بگم منظورم چیه ؟ وای حتی نمیتونم بهش فکر کنم بهش بگم مرزای خواهر برادری رو حفظ کنه ؟؟؟
بعد اگه بپرسه مرز چیه من چی بگم ؟؟
الکی دارم باهاش دعوا میکنم ولی اون اصلا نمیفهمه من چی میگم
مطمئنم هر لحظه داره به خودش لعنت میفرسته که چرا اون شب لباسمو کشید اما اصلا نمیدونه که من چرا دارم حرص میخورم
چیکار کنم ؟![]()










(یه حرف خیلی زشت زدم البته خیلی بد نبود ولی تو خونه ما هیچکس حرف بد نمیزنه )"یدفعه انگار بدنش خشک شد منم روبروش وایسادم با عصبانیت بهم نگاه کرد 

علاقه مندی ها (Bookmarks)