من بعد ازون موقع فقط هفته اول نتونستم ناراحتیمو کنترل کنم ولی بعدش دیگه فقط مثل قبل از موقعیکه باهاش آشنا شدم ، دنبال زندگی خودم بودم و فقط توی تنهاییم دعا میکردم و یا دلگیر بودم و کاملا عادی برخورد میکردم با همه .
الان فقط تمرکزم به کارمه دارم سعی میکنم به چیزهایی که میخاستم و توی این 5،6 ماه نرسیدم ، برسم واقعا واقعا دوست ندارم الان به خواستگار فکر کنم . من یمدت قبل از خواستگاری ( حدود 5 ماه ) به پیشنهاد دوستان و خود آقا که بیشتر استراحت کنم ، کارمو کمتر کردم چون میدونستم که خونوادش قبول نمیکنند یه خانم اینقدر فعال باشه و فکر مییکنند نمیتونه به زندگیش برسه و ...
ولی دلیل نمیشه الانم همینطور باشم ، من خیلی پر انرژی هستم به ندرت از کار خسته میشم و خیلی دنبال پیشرفت هستم ، میخوام حالا که این قضیه فعلا جور نشده ، فقط همینو توی زندگیم کم داشته باشم نه اینکه کل زندگیم مختل شه دیگه . یا اگه خدای نکرده اصلا دیگه قسمت هم نشدیم حداقل چیزی از دست نداده باشم و با کسی که مثل خودم باشه و درکم کنه ازدواج کنم و این اتفاق هم زودتر از چند سال دیگه ممکن نیست .( ممکنه شرایط عالی داشته باشند ، ولی عالیترین شرایط هم برای من فعلا دست و پا گیره ، واسه همین اصلا نمیخوام بیان )
کلا یکم حساس مغرور و زود رنج هستم ( از بچگی اینجوریم) ، واسه همین مغرور بودنم الان که عادی برخورد میکنم فکر میکنند از غرورمه و می خوان سعی کنند کمکم کنند .
در هر صورت مقایسه کردن کار اشتباهیه اونم با کسانیکه از نظر اخلاقی ردشون میکنم .
الانم توی مهمونی و عروسی و دوستان و کار و ... هستم و مشکلی ندارم (یعنی میل به خلوت و گوشه گیری ندارم )فقط توی خونه هر کی بیاد ایجنوریم .
درضمن من توی این چند سالی که با این آقا آشنا شدم ، اصلا اجازه ندادم هیچ خواستگاری رسما بیاد خونمون ، همه قبل از اومدن جواب رد میشنیدند . ( با مامانم مطرح میکردند ، مامانم به من میگفت قراره بیان و وقتی میدید دوست ندارم کنسلش میکرد ، واسه همین الا ن اینقدر حساس شده .)








علاقه مندی ها (Bookmarks)