
نوشته اصلی توسط
آتنــــــا25
[align=justify]ببین برادر من
اون دختر الان داره با همین کلمه نـــــــــــه امتحانت میکنه (اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا ...؟)
اصلا هر مخالفتی که میکنه برای اینه که میخواد مطمئن بشه تو واقعا سر حرفات هستی یا بعد از یه مدت کوتاه میایی و میری پی زندگیت!
میدونی چرا؟
چون خودت بارها و بارها بهش گفتی ولش میکنی!
توی این دوره زمونه پسری که این حرفو نزده ادم به سختی میتونه بهش اعتماد کنه چه رسه به تو که خودت مستقیم گفتی اینکارو میکنی! تازه بخاطر چی؟ یه چیز الکی مثل مدرک!!!!
اون الان حاضره هر کاری بکنه، حتی اگه شده توی این موقعیت (که آیندش رو هواست) واسه همیشه بیخیال این رابطه بشه اما غرور و شخصیت از دست رفتشو دوباره حس کنه، بهش حق میدم. میدونی چرا؟
چون برای یه دختر (اونم دختری که اینهمه از خودش گذشته و بقول خودت اینهمه بهت کمک کرده) حتی شنیدن این جمله که (ولت میکنم میرم با یکی دیگه ازدواج میکنم) مثه این میمونه که واقعا این کارو کرده باشی!
حتی الان با این حرف انقدر تردید براش بوجود اومده که به خودش میگه نکنه بریم زیر یه سقف و بعد از یه مدت واقعا بهم خیانت کنه!
دلیلم واسه اثبات همه این حرفا جمله خودشه که بهت گفته فکر میکنه هنوز بچه ست و واسه ازدواج زوده! چون خودت باعث شدی فکر کنه تا اینجا بچگی کرده که اینهمه برات مایه گذاشته و حالا اینم دستمزدشه! و از اینجا به بعد باید استراتژی رفتاریشو عوض کنه!
من یه دوست صمیمی داشتم که دقیقا همین مشکل براش بوجود اومد. توی سن 18 سالگی با یه پسر که یه سال از خودش بزرگتر بود دوست شد. بعد از یه سال پسره بطور غیر رسمی دوستمو از پدرش خواستگاری کرد اما خانواده ها مخالفت کردن چون میگفتن هنوز بچن. یه سال همینطوری به دوستی گذشت تا اینکه این آقا به دوستم گفت من نیاز جنسی دارمو ما که حتما مال هم میشیم منم از الان تورو همسر خودم میدونم نمیخوام بجز تو با کس دیگه یی اینکارو بکنم دوستمم علی رغم اینکه خیلی نصیحتش کردم اینکارو نکنه اما گوش نکرد و گفت پسر خیلی خوبیه و قسم خورده که ترکم نمیکنه، میگفت دوستش دارم نمیخوام به گناه بیفته! قبول کرد و مثه شما صیغه خوندن و بعدشم رابطه هاشون شروع شد... منتها از وقتی که این رابطه شروع شد روزبه روز اون پسر اخلاقش عوض شد و بهونه پشت بهونه میاورد ...! کسیکه ادعا میکرد انقدر عاشق دوستمه که اونو با دنیا عوض نمیکنه، هرروز به یه طریقی دل این دخترو میشکست.
یه روز میگفت با دوستام رفتیم بیرون فلان پارک چه دخترای خوشکل توپی دیدم اونجا یکی شون بهم شماره داد! یه روز دیگه میگفت با دوستم رفتم دانشگاهشون دختره بهم گیر داده بود بیا باهام دوست شو اگه با تو دوست نبودم تورش میکردم! یه روز دیگه میگفت رفتم عروسی دوستم قاطی بود با یه دختر خیلی خوشکل رقصیدم! یه روز دیگه میگفت مادرم قراره برام بره خواستگاری فلان دختر ... یه روز ......
حتی به حدی تو این قضیه پیش رفته بود که (معذرت میخوام) زنهای خیابونی هم که تو خیابون براش چشم و ابرو میومدن برای دوستم تعریف میکرد ...! (بعدا کاشف به عمل اومد که همشو دروغ گفته و میخواسته مثلا اینجوری نشون بده که طرفدار زیاد داره تا دوستم ولش نکنه!!)
اما دوست من در مقابل همه این حرفا فقط سکوت میکرد! بعد میومد گریه ها و درددلاشو پیش من میکرد! اما این حرفا باعث شده بود روز به روز بیشتر به عشقی که اونقدر ازش مطمئن بود شک کنه!
5 سال به همین منوال گذشت تا اینکه یه روز پسره گفت میخوام با پدرم صحبت کنم بیاییم خواستگاری، دوستمم گفت نه! حتی با اصرار زیاد پسره دست به خودکشی زد! بعدم رابطشو قطع کرد. الان 2 سال از قطع رابطشون میگذره اما اون پسر هر روز بهش زنگ میزنه التماسش میکنه اما دوستم دیگه حاضر نیست برگرده.
وقتی ازش پرسیدم چرا اینکارو کردی؟ حالا که اون میخواد بیاد جلو چرا داری لجبازی میکنی؟
بهم گفت آتنا میدونی چیه، کسیکه این حرفا رو میزنه چه ضمانتی هست که به من خیانت نکرده باشه؟ بهم گفت آتنا شاید هنوز دوستش داشته باشم اما دیگه قبولش ندارم! توی این چند سال تنها کاری که کرد منو با هردختری مقایسه کرد، حتی با زنای خیابونی، یعنی من اینقدر براش بی ارزش بودم؟ انگار من مسخرش بودم! بعد از اونهمه مدت و اونهمه اتفاقاتی که افتاده اینقدر راحت میاد از یه دختر دیگه حرف میزنه این یعنی چی؟
دل دوست من اونقدر شکسته بود که حاضر شد تا اخر عمرش دیگه ازدواج نکنه اما به ازدواج با این پسر تن نده! البته اون پسر هم مرد عمل نبود وگرنه انقدر میرفت خواستگاری تا جواب بله رو بگیره.
نمیدونم شما برنامت برای آینده چیه اگه میخوای واقعا باهاش ازدواج کنی، بنظر من فعلا رابطه جنسی رو با این دختر کاملا قطع کن و بزارش برای بعد ازدواج، چون اگه اینطوری بخوای دوباره باهاش ارتباط برقرار کنی فکر میکنه بخاطر نیازت داری اصرار میکنی برگرده نه بخاطر خودش.
اول از همه بخاطر رفتارهای گذشته ازش معذرت خواهی کن و بهش قول بده که دیگه چنین رفتاری باهاش نمیکنی.
به خواستش احترام بزار اما خواسته خودتم بهش بگو، اگه بهت میگه نه بگو خواستت برای من محترمه اما من نمیخوام به هیچ قیمتی از دستت بدم. تا هر زمانی که میگه صبر کن، بگو هروقت تو خواستی و آمادگیشو داشتی من با کمال میل با خانوادم برای خواستگاری اقدام میکنم، اما فکر میکنم اگه زودتر اقدام کنیم و یه سری صحبتا رو انجام بدیم بهتر باشه.
نمیدونم چقدر زمان لازمه تا این دختر بتونه قلب شکستشو سروسامون بده، بهرحال اگه دوستش داشته باشی صبر میکنی. اگرم نه که دیگه مشخصه ... حتی اگه هیچوقت راضی نشه، موظفی کمکش کنی اون مشکلی که براش بوجود آوردی حل کنه بعد واسه همیشه از زندگیش بری بیرون نه اینکه همینجوری ولش کنی بری...![/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)