سلام .نمیدونم تا حالا برات اتفاق افتاده که صبرت تموم بشه و هیچی برات مهم نباشه... اون شب که دعوامون شد من همین حسو داشتم دلم میخواست با تمام وجود بفهمه چقدر از برادرش متنفرم این مدتی که با هم زندگی کردیم هیچ وقت اینقدر واضح نمیگفت داداشم گفته این کار بده یا خوبه (ولی من میدونستم قبلا مشورتاشون انجام شده ) برای همین هرچی خواستم گفتم حرفایی از قبل از عروسی تا الان که نگفته بودم .در مورد کارمم گفتم بابام تحقیق کنن.همسرم رفته برام دفترچه ارشد گرفته بهش گفته بودم میخوام امتحان بدم ولی من بدجور احساس شکست و ناامیدی میکنم اما من احساس میکنم هرکارم برام بکنه باز نمیتونم ببخشمش چون نمیخواد بخاطر من یه ذره تغییر کنه و این منو داغون میکنه







علاقه مندی ها (Bookmarks)