سلام از دیروز همش دارم یادش میارم اون اوایلو....نوشته اصلی توسط sahar banoo
راستش من شاگردش که بودم یک سالو نیم قبلش میشناختمشو استادم بود یه ترم .تا یه سال بعدش که دیگه ندیدمشو دوباره استادم شد...درسمم توو زبان خوب بود همیشه نمره اول کلاس بودم .چه توو کلاس همسرم چه استادای دیگه .همه استادا ازم تعریف میکردن که همین موجب حسودی بقیه شده بود .... اخلاقی هم راضی بودن
تا اینکه یه درس زبانم دوباره با همسرم افتاد یه سال بعد...اوایل ترم عادی بود اما یه روز سر کلاس بودیم گفت راستی شنیدم که خیلی خوب نقاشی میکنی...گفتم اگه خدا قبول کنه! گفت من از کجا بدونم؟منم چند تا عکس که توو گوشیم بود از نقاشیام بهش نشون دادم !اونم گفت پس منو بکش ببینم !گفتم چشم استاد جلسه دیگه براتون میارم .گفت نه الان بکش !منم همون سر کلاس که داشت درس میداد شروع کردم.....
یه مقدار از کار مونده بود که ساعت کلاس تموم شد منم گفتم تمومش میکنمو جلسه بعد میارم ....جلسه بعد نقاشیرو که برده بودم همه جم شده بودنو تعریف تمجید که وای چه قدر شبیه !
خلاصه نقاشیرو آخر کلاس بهش دادم .گفت اشکال نداره تخته شاسیتو ببرم خونه که خراب نشه ؟منم چی میتونستم بگم جز اینکه خواهش میکنم استاد!همین جوری که از کلاس میومدیم بیرون با یکی دو تا از دوستام تا یه مسیری راه رفتیمو حرف زدیم چیزی اما بهم نگفت
جلسه بعد فاینال بودو ندیدمش راستش احساس کردم دلم براش تنگ شده .اولش گفتم خوب چون استادم بوده و عادت کردم ببینمش .خلاصه گذشت ترم تموم شده بود یه 2 هفته نرفتیم تا اینکه یه روز اس ام اس اومد که سلام تخته شاسیتو نمیخوای خانم؟
من فهمیدم که کیه...
نوشتم سلام استاد ممنون عجله ای نیست ...جواب داد که بیا دم کلاسم بگیر .گفتم استاد الان که کلاس ندارم .بعد گفت پس سر راه میارم فلان خیابون بیا بگیر.....
داستان از همین جا شروع شد وقتی رفتم تخته امو بگیرم گفت راستش من خواستم به عنوان تشکر دعوتتون کنم شام بیرون ...
اول روم نشد گفتم نه استاد ممنون لازم به این کارا نیست من که کاری نکردم ...یه هدیه بود به شما .اما گفت نه اگر نیای ناراحت میشم .
2 شب بعد دیدمش ....اما جالب اینجا بود که روش نشد حرفی بزنه!!!!!!
شب خونه بودم که اس ام اس داد: دستاتو میدی بهم؟؟؟؟؟
من جا خوردم گفتم استاد این حرفا چیه ما که با هم نسبتی نداریم .
گفت اشکالی نداره من درستش میکنم شنل قرمزی!(آخه من به شنل قرمزی معروف بودم بین بچه ها )
دیگه حتی نمی دونستم چی بگم این یه خواستگاری غیر مستقیم بود .....
خلاصه گفت بیا با هم صحبت کنیم منم به خوانواده ام گفتمو رفتیم صحبت کردیم بیرون و پدرم میومد دنبالم ...
خلاصه گفت دیگه میخواد بیاد خونمون با خوانواده اش
که با موافقت خوانوده من اومدن .....جلسه اول جواب ندادیم اما جلسه بعد با موافقت پدر مادرم اوکی شد .
یادم میاد هنوز نامزد نکرده بودیم تازه اومده بودن خونمون واسه خواستگاری که زنگ زد گفت بیا بریم بیرون ببینمت یه جورایی بی قراری میکرد ..... حالش بد بود انگار! اما من جلوی بابام خجالت کشیدم گفتم باشه بعدا ! نمیدونید که چقدر بی تابی کرد ....
خلاصه ما نامزد کردیم هر روز میومد دیدنم جالب اینجا بود که اون ترم هم شاگردش شدم باز!
از کلاس که میومدیم بیرون با هم میرفتیم خونه گاهی هم زیر برف قدم میزدیمو دنبال هم میکردیمو گوله برفی میزدیم به هم... میومد خونه ماو تا شب میموند پیشم شبا هم دلش نمیخواست بره .!!!!!اما خوب نامزد بودیم دیگه باید میرفت...
تو کلاسم همه فهمیده بودن با من یه جور دیگه اس .اصلا بهمون شک کرده بودن!
راستش یه دختری عاشقش بود از همکلاسیا نمیدونست جریان چیه همش منو چپ چپ نگاه میکرد حتی واسش نامه هم نوشته بود من اینو فهمیده بودم اما به همسرم هیچی نگفتم. ولی اون همون بعد از ظهر اون نامه ارو داد به منو گفت من دیدم اینو لای برگه هاش گذاشته و به من داده ...من که اولشو خوندم دیدم چیه اصلا نخوندمش (6 صفحه بود)با شماره!
اما اصلا اهمیت هم نداد اون دخترم رفت از کلاس دیگه نیومد وقتی فهمید .خلاصه 3 ماه بعد عقد کردیم
همه فهمیده بودن که یه چیزی بینمون هست اما اصلا فکر ازدواجو نمیکردن!
هی به من متلک میگفتن اما من اصلا برام مهم نبود!آخه دوسش داشتم مال من بود....هنوزم هست .....دیشب موقع خواب سفت گرفتمش توو بغلم که گفت ای بابا خفه شدم !!!!!
کاش بشه مثل اون قدیما ....
سلام دوست خوبم زندگی به هر حال پر از اشکو لبخنده .حالا شما واسه چی اشک میریزی؟نوشته اصلی توسط پویا همت
سلام عزیزم تو راست میگی همیشه از خودم اینو پرسیدم که چی شد توو اون همه دختری که هر روز میبینه چی شد که منو خواست؟؟؟از خودشم پرسیدم .گفت اگه از اونا خوشم میومد که اونارو میگرفتم!!!!!!نوشته اصلی توسط maryamp
راستی maryam جون اینجوری نگو دلم کباب میشه .ایشالله وقتی کارت تموم شه میاد خونه ....
میدونی اون همیشه میومد خونه و من همش میگفتم ای بابا این که همش خونس !!!!!!جریان ما انگار بر عکسه اما حالا دوست دارم خونه باشه.....که من تنها نمونم که اصلا فکر بد نکنم .....![]()













تو که اون تویی قدر زندگیتو بدون...سهم ما از این بیرون فقط حسرته...

علاقه مندی ها (Bookmarks)