به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 69

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 04 آذر 90 [ 12:49]
    تاریخ عضویت
    1390-8-21
    نوشته ها
    29
    امتیاز
    1,329
    سطح
    20
    Points: 1,329, Level: 20
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    47

    تشکرشده 47 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: من خیانت کارم!

    نقل قول نوشته اصلی توسط sahar banoo
    آفرین
    ببین شما باید قدرت تلقین رو هم در خودت بالا ببری یعنی اینکه مدام به خودت یاداوری کنی که شوهرت رو دوست داری و اون مرد دوست داشتنی هست و این رو همش یاداوری کنی که یادت نره و همینطور برا اون وقتای ازدات هم یک برنامه مفید و خوب بریز که اصلا ذهنت دنبال این چیزا نره.ببین شوهرت ادم خوبیه و حتما خصوصیات خوبی داره سعی کن که اونها رو لیست کنی و مدام به خودت یاداوری کنی که عشقت بهش زیاد تر شه

    راستی میشه بپرسم همسرت که استادت بود چه جوری مسئله ازدواج رو باهات مطرح کرد یعنی مستقیم صدات زد و بهت گفت که دوستت داره و میخواد با شما ازدواج کنه؟؟
    سلام از دیروز همش دارم یادش میارم اون اوایلو....
    راستش من شاگردش که بودم یک سالو نیم قبلش میشناختمشو استادم بود یه ترم .تا یه سال بعدش که دیگه ندیدمشو دوباره استادم شد...درسمم توو زبان خوب بود همیشه نمره اول کلاس بودم .چه توو کلاس همسرم چه استادای دیگه .همه استادا ازم تعریف میکردن که همین موجب حسودی بقیه شده بود .... اخلاقی هم راضی بودن
    تا اینکه یه درس زبانم دوباره با همسرم افتاد یه سال بعد...اوایل ترم عادی بود اما یه روز سر کلاس بودیم گفت راستی شنیدم که خیلی خوب نقاشی میکنی...گفتم اگه خدا قبول کنه! گفت من از کجا بدونم؟منم چند تا عکس که توو گوشیم بود از نقاشیام بهش نشون دادم !اونم گفت پس منو بکش ببینم !گفتم چشم استاد جلسه دیگه براتون میارم .گفت نه الان بکش !منم همون سر کلاس که داشت درس میداد شروع کردم.....
    یه مقدار از کار مونده بود که ساعت کلاس تموم شد منم گفتم تمومش میکنمو جلسه بعد میارم ....جلسه بعد نقاشیرو که برده بودم همه جم شده بودنو تعریف تمجید که وای چه قدر شبیه !
    خلاصه نقاشیرو آخر کلاس بهش دادم .گفت اشکال نداره تخته شاسیتو ببرم خونه که خراب نشه ؟منم چی میتونستم بگم جز اینکه خواهش میکنم استاد!همین جوری که از کلاس میومدیم بیرون با یکی دو تا از دوستام تا یه مسیری راه رفتیمو حرف زدیم چیزی اما بهم نگفت
    جلسه بعد فاینال بودو ندیدمش راستش احساس کردم دلم براش تنگ شده .اولش گفتم خوب چون استادم بوده و عادت کردم ببینمش .خلاصه گذشت ترم تموم شده بود یه 2 هفته نرفتیم تا اینکه یه روز اس ام اس اومد که سلام تخته شاسیتو نمیخوای خانم؟
    من فهمیدم که کیه...
    نوشتم سلام استاد ممنون عجله ای نیست ...جواب داد که بیا دم کلاسم بگیر .گفتم استاد الان که کلاس ندارم .بعد گفت پس سر راه میارم فلان خیابون بیا بگیر.....
    داستان از همین جا شروع شد وقتی رفتم تخته امو بگیرم گفت راستش من خواستم به عنوان تشکر دعوتتون کنم شام بیرون ...
    اول روم نشد گفتم نه استاد ممنون لازم به این کارا نیست من که کاری نکردم ...یه هدیه بود به شما .اما گفت نه اگر نیای ناراحت میشم .
    2 شب بعد دیدمش ....اما جالب اینجا بود که روش نشد حرفی بزنه!!!!!!
    شب خونه بودم که اس ام اس داد: دستاتو میدی بهم؟؟؟؟؟
    من جا خوردم گفتم استاد این حرفا چیه ما که با هم نسبتی نداریم .
    گفت اشکالی نداره من درستش میکنم شنل قرمزی!(آخه من به شنل قرمزی معروف بودم بین بچه ها )
    دیگه حتی نمی دونستم چی بگم این یه خواستگاری غیر مستقیم بود .....
    خلاصه گفت بیا با هم صحبت کنیم منم به خوانواده ام گفتمو رفتیم صحبت کردیم بیرون و پدرم میومد دنبالم ...
    خلاصه گفت دیگه میخواد بیاد خونمون با خوانواده اش
    که با موافقت خوانوده من اومدن .....جلسه اول جواب ندادیم اما جلسه بعد با موافقت پدر مادرم اوکی شد .
    یادم میاد هنوز نامزد نکرده بودیم تازه اومده بودن خونمون واسه خواستگاری که زنگ زد گفت بیا بریم بیرون ببینمت یه جورایی بی قراری میکرد ..... حالش بد بود انگار! اما من جلوی بابام خجالت کشیدم گفتم باشه بعدا ! نمیدونید که چقدر بی تابی کرد ....
    خلاصه ما نامزد کردیم هر روز میومد دیدنم جالب اینجا بود که اون ترم هم شاگردش شدم باز!
    از کلاس که میومدیم بیرون با هم میرفتیم خونه گاهی هم زیر برف قدم میزدیمو دنبال هم میکردیمو گوله برفی میزدیم به هم ... میومد خونه ماو تا شب میموند پیشم شبا هم دلش نمیخواست بره .!!!!!اما خوب نامزد بودیم دیگه باید میرفت...
    تو کلاسم همه فهمیده بودن با من یه جور دیگه اس .اصلا بهمون شک کرده بودن!
    راستش یه دختری عاشقش بود از همکلاسیا نمیدونست جریان چیه همش منو چپ چپ نگاه میکرد حتی واسش نامه هم نوشته بود من اینو فهمیده بودم اما به همسرم هیچی نگفتم. ولی اون همون بعد از ظهر اون نامه ارو داد به منو گفت من دیدم اینو لای برگه هاش گذاشته و به من داده ...من که اولشو خوندم دیدم چیه اصلا نخوندمش (6 صفحه بود)با شماره!
    اما اصلا اهمیت هم نداد اون دخترم رفت از کلاس دیگه نیومد وقتی فهمید .خلاصه 3 ماه بعد عقد کردیم
    همه فهمیده بودن که یه چیزی بینمون هست اما اصلا فکر ازدواجو نمیکردن!
    هی به من متلک میگفتن اما من اصلا برام مهم نبود!آخه دوسش داشتم مال من بود....هنوزم هست .....دیشب موقع خواب سفت گرفتمش توو بغلم که گفت ای بابا خفه شدم !!!!!
    کاش بشه مثل اون قدیما ....

    نقل قول نوشته اصلی توسط پویا همت
    آفرین دوست خوبم
    از همون آغاز مطالبت را پیگیری میکردم خیلی دلم میخواست کمکت کنم اما هیچی به ذهنم نمی آمد اصلا نمیتونستم خودم را جای تو بگزارم به هر حال خیییییییییلی خوشحالم که متوجه اشتباهت شدی از تمام دوستان همراه هم مخصوصا maryamp تشکر میکنم
    الان که دارم این مطلب را مینویسم اشک امانم را بریده ، نمیتونم ببینم فقط میگم دوستتون دارم و از صمیم قلب دعاتون میکنم
    سلام دوست خوبم زندگی به هر حال پر از اشکو لبخنده .حالا شما واسه چی اشک میریزی؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط maryamp
    سلام باز من اینجام....
    دوست عزیزم شما تو این زندگی بی بی دل هستی! می دونی از بین اون 30 تا شاگرد تو انتخاب شدی...اونم کسایی که زبان انگلیسی خوندن مثه خود بنده ...دست رو هر کسی نمی زارن! اینو می دونستی؟!
    پس تو برنده ی این بازی بودی...حالا هم اگر می بینی مثل روزای اول نیست هیچ چیز به خاطر این هست شوهرت می دونه تو مال اونی...تو رو داره کنارش...و حالا که به آرامش رسیده می خواد زندگیشو بکنه...باور کن هیچ زنی تو این دنیا اون حسی رو که می خواد از شوهرش نمی گیره! همشون یا پای tvهستن یا تخمه می شکنن! یا خیر سرشون عشق فوتبالن...یا دارن تو پریز برق دنبال ی چیزی می گردن...یا .....خلاصه در حال هر کاری هستن دور زنشون نمی گردن! این یکیو مطمئنم...اما تو این مرد رو بردی! تو اونو مال خود کردی ! پس دیگه بچسب به زندگیت ...
    ما هم درسته هارت و پورت زیاد کردیم ولی واقعا اگر شوهر وفادار و اهل خانواده و مسئولیت پذیری داشتیم الان همدردی نمی اومدیم ...ی جایی تو خونه با ذوق غذا درست کرده بودیم و ثانیه ها رو می شمردیم که برگرده خونه از سر کار تو که اون تویی قدر زندگیتو بدون...سهم ما از این بیرون فقط حسرته...
    به خدا می سپرمت
    سلام عزیزم تو راست میگی همیشه از خودم اینو پرسیدم که چی شد توو اون همه دختری که هر روز میبینه چی شد که منو خواست؟؟؟از خودشم پرسیدم .گفت اگه از اونا خوشم میومد که اونارو میگرفتم!!!!!!

    راستی maryam جون اینجوری نگو دلم کباب میشه .ایشالله وقتی کارت تموم شه میاد خونه ....
    میدونی اون همیشه میومد خونه و من همش میگفتم ای بابا این که همش خونس !!!!!!جریان ما انگار بر عکسه اما حالا دوست دارم خونه باشه.....که من تنها نمونم که اصلا فکر بد نکنم .....

  2. 3 کاربر از پست مفید سارا25 تشکرکرده اند .

    سارا25 (سه شنبه 01 آذر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:29 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.