خیلی ممنون از پاسختون ملاحت جان
البته خیلی از مسائل که ایشون همیشه مطرح می کنه واقعا اشتباهات من نیست. یا ناشی از سوئ تفاهمه یا حساسیت های بیش از حد همسرم.
جالب اینجاست که وقتی من هم در مقابل حرفای او، حرفهای مشابه می زنم یعنی دلخوریهای خودم را از او و خانواده اش مطرح می کنم، او آرام می شود و حق را به من می دهد. اما این دور خیلی تکرار می شود و این تکرار برایم ناراحت کننده است. چون از نظر من این یک دور بی معنی و بی فایده است و فقط انرژی و وقت ما را می گیرد. او حتی هنگام این بحث ها می تواند به کار هایش ادامه دهد اما من تا چند روز فکرم مشغول می شود.
آن روز که ان اتفاق بد افتاد واقعا فکر کردم حرف منطقی با او در این شرایط آب در هاون کوبیدن است.
آن روز من نیم ساعت رفتم بیرون که هر دو آرام شویم. خیلی سعی کردم که خودم را کنترول کنم ولی نشد.
همسرم در مواقع عادی اهل بگو بخند و شاد است. وقتی هم شاد است یا هنگام شوخی آنقدر یک موضوع را تکرار می کند که من کلافه می شوم یا به بعضی از مخاطبان بر می خورد.
گاهی این شوخی ها مسخره کردن دیگران و حتی خانواده ی خودش است. که من واکنش نشان میدهم.
در مورد مسخره شدن خانواده خودم هم که واقعا برایم غیر قابل تحمل است.
در این مواقع به او می گویم که من می دانم که حرفهای تو صحت ندارد اما از اینکه همسرم آدمی است که به دیگران توهین می کند ناراحت می شوم.
در مورد اینکه بازگو کردن موارد خصوصی و یا توهین مستقیم به دیگران از ارزش او کم می کند ( واقعا هم این اتفاق در حال حاضر افتاده است) با او صحبت کرده ام، او می گوید اصلا دیگران ارزشی ندارند که او بخواهد خودش را از این بابت ناراحت کند.
در مورد مشاور هم خودم فعلا اقدام کرده ام.
ممنون از راهنماییتوننوشته اصلی توسط parvane123
البته همسرم هم اولش حرف از جدا شدن زد. و اینکه هر چی تو دستت می گیری من می ترسم. ولی من سعی کردم بهش بقبولونم که من به هیچ عنوان نمیخواستم به سمت اون پرت کنم. بد شانسی من بود که بشقاب به صندلی خورد و به سمتش برگشت و صاف خورد تو دندونش! خودش هم به من خیلی وابسته است و می گه جدایی بیشتر به ضرر اونه!
خوشبختانه اونقدر با هم اشتراکات داریم که فعلا جدایی بهترین و تنهاترین گزینه برامون نباشه!
اما از آینده خیلی می ترسم. چون هر وقت بهش می گم که از فلان حرفت دلگیرم دندونش رو به من نشون می ده. نمی دونم این وضعیت تا کی ادامه پیدا می کنه. و چقدر می تونم تحمل کنم.
اگه من هم در دوران نامزدی بودم حتما به جدایی فکر می کردم.
ممنون از پیشنهادهای خوبتون.نوشته اصلی توسط یک زن امیدوار
وقتی داره از پدر و مادرم به طرز توهین آمیزی بد میگه من نمی تونم باهاش همدردی کنم.
سعی می کنم بهش بگم اونا دوسش دارن و دشمنش نیستند. و از خوییهاشون می گم. اونوقت به من میگه تو از خانوادت همش دفاع می کنی و نمی پذیری اونا بدن!!
از حالا داره می ره رو اعصابم که تو حق نداری عیدنوروز بری خونه اونا! (خانواده من شهرستان هستند).
پدرم رو به شدت تحت فشار گذاشت تا بابت هزینه دندون پزشکیش مبلغی رو برامون بفرسته!
به شدت با اونا بد دهنی کرد. حالا هم به جای یک عذر خواهی ساده، داره اونا را عذاب می ده.
خانواده همسرم با هاش قطع ارتباط کرده اند (غیر از پدرش). حالا از من می خواد منم با خانواده ام مثل او رفتار کنم. به نظر شما من چه کار باید بکنم؟ چون در قضیه شکستن دندانش مقصر بوده ام باید در این مورد کوتاه بیایم و با خانواده ام قطع رابطه کنم؟
همسرم در حال حاضر، راضی به رفتن پیش مشاور نیست، اما من وقت مشاوره گرفته ام.









علاقه مندی ها (Bookmarks)