حرفاش بنظر کاملا جدی میاد چون می دونه من الان چقدر درس دارم و خودش از من مقیدتره رو درسم . احمق هم نیست که بخواد منو تو این موقعیت امتحان کنه . خانواده اش یکبار اومدن خونمون و صحبت کردن موقعی که ایران بودیم .
اصلا درک نمی کنم چرا اینکارو می کنه ! می گه دوستت دارم اما باید تنها باشم ! اخه یعنی چی ؟ اول فکر کردم که شاید از تنهایی خسته شده چون ما از هم جدائیم و ۳ ماهه ندیدیم همو . اما می گه من نمی خوام به کسی تعلق داشته باشم یا رابطه جدیدی شروع کنم ، اصلا معلوم نیست هدفش از اینکار چیه و این منو دیوونه می کنه !
شاید یک دلیلش هم ۳ ماه ندیدن باشه ! اخه من دانشجو ام و درسم برام در اولویته . نمی تونم همه چیزو ول کنم و برم پیش اون که ، بقدر کافی از درسم بخاطر اون زدم . اونم تازه کار پیدا کرده و حاضر نیست یه چند روزی مرخصی بگیره و بیاد آخر هفته منو ببینه ! هزار دلیل هم میاره واسه کارش . کلا دلسردم کرده از این نامزدی ... با اینکه می گه دوستم داره اما کاراش خلافشو نشون میده
بهش می گم چرا انقدر سردی ، می گه ما خانوادگی اینطوریم . میگه من با مامانمم که برام عزیزترینه هم همین برخورد رو دارم ! آخه آدم انقدر غیر منطقی ؟
یه مسئله هم اینکه بهم گفت تو که عاشق من نیستی پس نباید برات خیلی سخت باشه . من هم چیزی نگفتم اما به شدت بهش وابسته ام . نمی دونم واقعا بشه اسمشو عشق گذاشت اما یکجورایی همیشه دلیل نفس کشیدنم و همه تلاشام این بوده که به اون برسم .
من هم آدم مغروریم . بهش می گم دوستت دارم اما اگه بخواد ادامه بده منم هیچوقت التماس و اینا نمی کنم و گریه و زاری راه نمی ندازم که خودمو کوچیک کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)