به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 29

Threaded View

  1. #23
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 آذر 91 [ 23:49]
    تاریخ عضویت
    1389-9-16
    نوشته ها
    195
    امتیاز
    3,588
    سطح
    37
    Points: 3,588, Level: 37
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    175

    تشکرشده 175 در 96 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: عقدکردم ولی نگرانم؟

    ممنون از همه شما دوستای خوبم که تاپیکم را می خونید و من را راهنمایی می کنید ، راستش همسرم از ابتدا هم به من گفت اگه تو خونتون مشکلی هست با من مطرح نکن چون نگاهش به افراد تغییر می کنه و من هم نمی خواهم رفتارش و طرز فکرش راجع به خانوادم عوض بشه و تا الانم تمام تلاشم را کردم تا خانوادم را خوب نشون بدم
    ولی بالاخره وقتی مامان بابام با هم قهرن من دلم گرفته است و حوصله همسرم را ندارم دوست دارم اول مشکل مامانم اینا حل شه بعد خودم برم دنبال زندگیم ، اینطوری همش عذاب وجدان دارم که مامانم هی زجر میکشه و من دارم خوش می گذرونم و فکرم تمام پیش مادرمه
    راجع به احساساتم که زن امیدوار من ترسها و ناراحتی هامو نوشتم همه ریشه اش از من برمی گرده از اینکه من می ترسم ایشون با من صادق نبوده باشن یا بعدا زیر قولاشون بزنن و به خواسته های من توجه نکنن
    می ترسم زندگیم مثل مامانم اینا همش تو جنگ و دعوا باشه ، می ترسم سرم داد بزنه یا حتی دستش را روی من بلند کنه ، می ترسم درسش را ادامه نده و...
    که اگه این مسائل پیش بیاد من خیلی ناراحت میشم و ضربه می خورم ، بعد می گم اگه مثلا تحصیلاتش بالاتر بود یا از لحاظ موقعیت اجتماعی بالاتر بود آنوقت من این همه دغدغه نداشتم هی به خودم میگم من که این همه موقعیت های خیلی بهتر از ایشون از این لحاظهای درسی و مالی و اجتماعی داشتم و من ایشون را بخاطر اعتقاداتشون و طرز فکرشون قبول کردم می ترسم اشتباه شناخته باشم و ...
    قبل از اینکه جواب مثبت را بدم حرفایی که دیگران بهم می زدن را برای خودم تصور کرده بودم و واکنش خودم که نسبت به آنها بیخیال باشم را هم داشتم ولی وقتی الان میبینم که خانوادمم یه موقع ها یهم میگن که من موقعیت های بهتری هم داشتم من را کمی آزار میده ، حرفای مامان بابام که ما از آنها سر تریم و بهتریم از این حرفا عذابم میده نمیتونمم به همسرم بگم که مشکل چیه
    دلجوی دلتنگ من الان دارم خودمو برای کنکور اماده می کنم برای همین تقریبا وقتم با درس پره ولی نمیدونم چرا این افکار مزاحم عین خوره افتاده تو جونم الان میگم ای کاش من عاشق همسرم میشدم مثل خیلی دخترهای دیگه کاش با عقلم تصمیم نمی گرفتم شاید آن موقع شرایطم بهتر بود ؟
    من یه روز خیلی خوبم یه روز نه ولی تو تمام این مدتم سعی ام را کردم تا با همسرم خیلی خوب باشم تا بعدا مشکلی پیش نیاد ولی تو دلم هی میگم اینا که تظاهره چه فایده
    ممنون میشم بازم کمکم کنید یعنی من دچار وسواس فکری شدم؟باید برم پیش مشاور؟

  2. کاربر روبرو از پست مفید sara20 تشکرکرده است .

    sara20 (پنجشنبه 10 آذر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:03 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.