بهش گفتم اگه ازمن خسته شدی خب بیاتکلیفمونوروشن کنیم.دیگه چراازخونه فرارمیکنی.اون فقط عصبانی میشه ومیگه خوشی زده زیردلت.توقدراین زندگی رونمی دونی.من به خاطرتودارم تلاش میکنم.درصورتی که تلاشش بیخوده.چون مانیازمالی نداریم.وفرزندی هم نداریم که بگیم داریم واسه اینده اون تلاش میکنیم.

من ساعتهای زیادی روتنهام هرچقدرم کلاس برم بازم ساعت خالی زیاددارم که دوست دارم تواون لحظات وگذرجوونیم شوهرم پیشم باشه.نه اینکه الان بچسبه به کارومنوتنهابزاره.اصلاازکجØ §معلوم که ما چندسال زنده باشیم که اونم همش توتنهایی وغم سپری کنم.