[align=justify]کودک خردسالی از سرباز سالخورده ای میپرسد: چه شد که پای خود را از دست دادی!؟
سرباز پیر را سکوت فرا میگیرد ...!
و خاطرش پریشان میشود، زیرا نمیتواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتیز برد که آنجا پای خود را از دست داده بود متمرکز کند... لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید خرس آنرا خورده است!
کودک در شگفت میشود و سرباز بار دیگر به خاطر میاورد غرش توپها و زجه ی مجروحین و خویشتن را که بر زمین افتاده است، بیمارستان، جراحان و چاقوهای تیزشان، روزی که با التماس میگفت پای مرا پیوند کنید اما گفتند باید قطع شود!
بدین سان سکوتی هست در خیلی چیزها...
سکوت مرد بیمار محتضری که نگاهش در اطراف اتاق میگردد و دست شما را ناگهان فشار میدهد!
سکوت پدرپیری که از ژرفای دریای زندگی بیرون آمده با هزاران خاطره و حال در مقابل آن نوجوانی که با او جدال میکند، حتی به قیمت سوء تفاهم سکوت میکند!
کسیکه عاشق نباشه اینهمه توی زندگی بار به دوش خودش نمیزاره و اگر مست نباشه نمیتونه اینهمه بار را ببره!
پدر بزرگ نازنین و خوش ذوق شما، که هم معرفت داشته و هم آگاهی وجودشونو وقف کردن و چی با ارزشتر از این که کسی وجود خودشو وقف دیگران کنه
معنی سکوتها رو باید فهمید...
منـم کـه شهره شهرم به عشق ورزیدن...مـنـم کـه دیده نیالودم بـه بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کـشیم و خوش باشیم...کـه در طریقـت ما کافریست رنـجیدن
[/align]








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)