به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 46

Threaded View

  1. #8
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 16 مرداد 91 [ 21:51]
    تاریخ عضویت
    1390-9-19
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    1,056
    سطح
    17
    Points: 1,056, Level: 17
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    45

    تشکرشده 45 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شک در ادامه رابطه به خاطر بی اعتمادی و عدم مسئولیت پذیری

    ممنون از همه دوستانی که پاسخ دادن
    دوست من خیلی آدم عجیبیه
    خانواده اش منو دیدن، و پسندیدن خودش هم با خانواده من آشنا شده
    اما به شدت ایده آل گرا هستش
    اون چیزایی که تو ذهنشه به من می گه، وقتی بهش می گم ناراحت می شم از حرفات می گه تو خیلی لوسی و من باید درستت کنم!
    اکثر دوستاش و همکلاسی هاش منو دیدن و می شناسن
    تا حالا چندبار سعی کردم رابطه رو تموم کنم ولی نتونستم
    اینم که ازم پول گرفته، یه جریان دیگه ایه
    اون باعث شد من که دختر ولخرج و بی حساب کتابی بودم پولامو پس انداز کنم و به خاطر پروژه درسی خودم که در حالت باید کلی پول براش می دادم، از یه ارگان دولتی با بستن قرارداد 50 میلیون تومن بگیرم، و برای سرمایه گذاری 10% این پولو به دوستم دادم
    اون از من پول نمی گیره در ازای کارا، از بقیه
    در مورد این شاگردش که اخیرا متوجه شدیم واقعا فاحشه هستن، هروقت بهش گیر می دم می گه تو به من توهین می کنی با این حرفا، من اگه بخوام به تو خیانت کنم طرف باید خیلی سرتر از تو باشه
    دوستان عزیز
    لطفا برچسب خوشگذرون به اون نزنید، من آدم خوشگذرون زیاد دادم
    از پشت کوهم نیومدم، آدمای زیادی به من پیشنهاد دادن، می تونم بگم یا به شدت خوش گذرون و معلوم الحال بودن یا هیچ تناسبی با من نداشتن
    من نمی خوام به خاطر ترس از خیانت با یه پسر که سطحش پایین تر از منه ازدواج کنم
    دوست من از ازدواج می ترسه، فکر می کنه اگه ازدواج کنه می افته تو یه زندان و موقعیت های پیشرفتش گرفته می شه
    مشکل بعدی من اینه که خیلی بی ثبات شدم، یه لحظه خیلی ناراحت و مشکوکم بهش، لحظه بعد به یاد خوبی هاش می افتم و منطقی که فکر می کنم می بینم اون چرا باید به من خیانت کنه وقتی سیر تا پیاز ماجرارو می گه...
    در کل الان دوتا موضوع هست:
    1- آیا می تونم امیدوار باشم که اون تغییر کنه ( یکی از جیزایی که منو نگه می داره اینه که من روش خیلی کار کردم و واقعا بهتر از قبل شده و نمی خوام نتیجه کارمو به یکی دیگه تقدیم کنم)
    2- خسته شدم از شنیدن این جمله که تو اعتماد به نفس نداری، من خیلی آدم موفقیم هم تو زمینه کاری هم درس (شاگرد اول کارشناسی ارشد با معدل 19.08- بیشترین تعداد مقاله در همکلاسی ها، شاغل و ...)، و تا حالا بیشتر از 10 تا از دوستام بهم گفتن دوست پسرت خیلی خوبه و ... چون اون ظاهر خوبی داره واقعا حتی مامانم بعد از دیدنش گفت این تورو از چشم ما می اندازه
    مشکل من اینه که موفقیت هام برام مهم نیستن و اصلا خوشالم نمی کنن، فکر می کنم وظیفم بوده نمی دونم شاید مازوخیسم دارم قدر زیبایی ظاهریمو نمی دونم، شاید تواضع بیش از حد باعث شده که ان جوری بشم
    وقتی بچه بودم پدر مادرا منو می زدن تو سر بچه هاشون، و من به خاطر اینکه بچه های دیگه ازم بدشون نیاد خیلی خاکی رفتار می کردم به مرور زمان فکر می کنم این مساله باعث شد من کلا خودمو نبینم دیگه و همیشه اولویت اولو به دیگران بدم
    اینارو گفتم چون فکر می کنم جزییاتیه که به حل مشکل کمک می کنه
    یه بار دیگه می گم دوست من مشکلش تو زبونه و می ترسه از مسئولیت هر وقت هم که بهش گیر می دم سر این مسایل احساس می کنم خودمو ضعیف جلوه دادم
    دلم نمی خواد بکارت دلیل ازدواجم باشه (به نظرم این ازدواج به طلاق منجر می شه-عاملی که باعث ازدواج می شه نباید بعد از ازدواج از بین بره بلکه باید تقویت بشه)، می خوام به خاطر شایستگی هایی که دارم منو انتخاب کنه

    احساس می کنم یه ذهنیت دوقطبی پیدا کردم یه قطبی که همه چیو منفی می بینه و به همه شک داره و می شه گفت از مردم می ترسه و یه قطب که شدیدا خوش بین و مثبت نگره
    در حال حاضر بین این دو قطب گیر کردم و دارم دیوونه می شم
    چه کار کنم؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط پارميدا
    ممنون پارمیدا جان

    دوست عزیز طریقه آشنایی ات با این آقا به چه طریقی بود؟
    ما سه سال پیش در یک نمایشگاه دانشگاهی آشنا شدیم، ایشون دانشگاه تهران درس ارشد می خوند و من ترم هفت لیسانس بودم تو شریف

    وقتی که با این آقای هستی چه کاری می کنه که احساس رضایت ازاین رابطه داری؟
    اون خیلی جذاب و باحاله، همیشه خوشحال و شاده و در حال خندیدنه، وقتی باهاش هستم حس می کنم هویت بهتری دارم (نمی دونم چرا از یه منبع خارجی باید هویت بگیرم) روابط خصوصیمون هم نزدیک به ایده آل هستش هم برای من هم برای اون

    گفتی که مادری مذهبی داری چطور با این آقا تونستی همخونه بشی؟ فکر نمی کنی پنهانکاری های خودت روحت رو آزرده وازاینکه این آقا به اصطلاح توی روابطش پنهانکاری نمی کنه تو رو شیفته خودش کرده؟
    خانواده ام تهران نیستن، بله از اینکه مدام به خانواده ام دروغ می گم خیلی ناراحتم، دوست من خیلی خونسرده و اعتماد به نفس بالایی داره، اونم پیش خونوادش پنهان می کنه این قضیه رو، مطمئن نیستم که این ویژگیش منو شیفته اون کرده

    غیر ازاین مورد چه صفاتی این آقا داره که تو رو بی نهایت شیفته خودش کرده؟
    تو سوال اول گفتم + اینکه موقعیت سنجی و با عرضگی

    رابطه ات با همجنس های خودت چطوره؟ می تونی ارتباط خوبی با بقیه آدمها برقرارکنی؟ خودت خوش سرو زبون هستی؟
    بله، من شنونده خوبی هستم اکثر دوستای دخترم همیشه با من دردو دل می کنن و من تقریبا رازهای مهم زندگیشونو می دونم، معمولا تو روابطم با دخترا خیلی مهربون و قابل اعتمادم، با پسرا یکم خشن و اخلاق گرا ولی باز پسرا هم خیلی باهام صمیمی هستن و اولین کسی که برای راهنمایی راجع به دوس دختراشون انتخاب می کنن منم
    به اندازه دوستم خوش سروزبون نیستم و کلا آدم کم حرفی هستم ولی اینو تشخیص می دم که افراد از همصحبتی با من لذت می برن

    تا حالا حضوری پیش مشاور یا روان شناس هم رفتی؟
    یه بار تو 17 سالگی به خاطر اینکه تو درس خوندن برای کنکور تنبلی می کردم رفتم پیش یه روانپزشک و بهش گفتم می شه یه قرص بدین که دیگه تنبلی نکنم و اون کلی باهام حرف زد و نتیجه اش این شد که من رتبه خیلی خوبی تو کنکور آوردم

    اضطراب یا استرس هم داری؟
    من کلا تو زمینه های درسی اصلا استرس ندارم، ولی وقتی یه نفر ازم ناراحت بشه خودم تغییر غلظت آدرنالین رو تو خونم حس می کنم و معدم درد می گیره به خاطره عصب واگ، و در مورد این دوستم یه بار از شدت ناراحتی دچار اسپاسم قفسه سینه شدم
    یا اگه احساس کنم مامانم از دستم ناراحته حاضرم همه زندگیمو بدم که ناراحت نباشه
    البته ریشه این مساله رو می دونم وقتی بچه بودم مامانم برای تنبیهم تهدید می کرد برای همیشه از پیشم می ره به خاطر همین شخصیت وابسته ای پیدا کردم و همش می ترسم آدمایی که دوسشون دارم از پیشم برن

  2. کاربر روبرو از پست مفید shaqayeq تشکرکرده است .

    shaqayeq (شنبه 19 آذر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. عدم حمایت همسرم و از بین رفتن اعتماد به نفس من
    توسط tommy در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: جمعه 13 مرداد 96, 23:17
  2. فشار کاری در محل کار و عدم حمایت از سوی مدیر-اعتماد بنفسم داره کم می شه.
    توسط tanhaye93 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه 03 آذر 94, 15:55
  3. میشه به سایت های همسر یابی اعتماد کرد؟؟؟؟؟؟
    توسط تنهاترین همدم در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: جمعه 08 اسفند 93, 14:33
  4. بی اعتمادی به شوهر و عصبانیت
    توسط dokhtareaftab در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 02 آذر 93, 16:11
  5. اعتماد به نفس كلید موفقیت
    توسط hossein.tajalla در انجمن اعتماد به نفس
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 14 آبان 87, 03:14

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.