
نوشته اصلی توسط
پارميدا
ممنون پارمیدا جان
دوست عزیز طریقه آشنایی ات با این آقا به چه طریقی بود؟
ما سه سال پیش در یک نمایشگاه دانشگاهی آشنا شدیم، ایشون دانشگاه تهران درس ارشد می خوند و من ترم هفت لیسانس بودم تو شریف
وقتی که با این آقای هستی چه کاری می کنه که احساس رضایت ازاین رابطه داری؟
اون خیلی جذاب و باحاله، همیشه خوشحال و شاده و در حال خندیدنه، وقتی باهاش هستم حس می کنم هویت بهتری دارم (نمی دونم چرا از یه منبع خارجی باید هویت بگیرم) روابط خصوصیمون هم نزدیک به ایده آل هستش هم برای من هم برای اون
گفتی که مادری مذهبی داری چطور با این آقا تونستی همخونه بشی؟ فکر نمی کنی پنهانکاری های خودت روحت رو آزرده وازاینکه این آقا به اصطلاح توی روابطش پنهانکاری نمی کنه تو رو شیفته خودش کرده؟
خانواده ام تهران نیستن، بله از اینکه مدام به خانواده ام دروغ می گم خیلی ناراحتم، دوست من خیلی خونسرده و اعتماد به نفس بالایی داره، اونم پیش خونوادش پنهان می کنه این قضیه رو، مطمئن نیستم که این ویژگیش منو شیفته اون کرده
غیر ازاین مورد چه صفاتی این آقا داره که تو رو بی نهایت شیفته خودش کرده؟
تو سوال اول گفتم + اینکه موقعیت سنجی و با عرضگی
رابطه ات با همجنس های خودت چطوره؟ می تونی ارتباط خوبی با بقیه آدمها برقرارکنی؟ خودت خوش سرو زبون هستی؟
بله، من شنونده خوبی هستم اکثر دوستای دخترم همیشه با من دردو دل می کنن و من تقریبا رازهای مهم زندگیشونو می دونم، معمولا تو روابطم با دخترا خیلی مهربون و قابل اعتمادم، با پسرا یکم خشن و اخلاق گرا ولی باز پسرا هم خیلی باهام صمیمی هستن و اولین کسی که برای راهنمایی راجع به دوس دختراشون انتخاب می کنن منم
به اندازه دوستم خوش سروزبون نیستم و کلا آدم کم حرفی هستم ولی اینو تشخیص می دم که افراد از همصحبتی با من لذت می برن
تا حالا حضوری پیش مشاور یا روان شناس هم رفتی؟
یه بار تو 17 سالگی به خاطر اینکه تو درس خوندن برای کنکور تنبلی می کردم رفتم پیش یه روانپزشک و بهش گفتم می شه یه قرص بدین که دیگه تنبلی نکنم و اون کلی باهام حرف زد و نتیجه اش این شد که من رتبه خیلی خوبی تو کنکور آوردم
اضطراب یا استرس هم داری؟
من کلا تو زمینه های درسی اصلا استرس ندارم، ولی وقتی یه نفر ازم ناراحت بشه خودم تغییر غلظت آدرنالین رو تو خونم حس می کنم و معدم درد می گیره به خاطره عصب واگ، و در مورد این دوستم یه بار از شدت ناراحتی دچار اسپاسم قفسه سینه شدم
یا اگه احساس کنم مامانم از دستم ناراحته حاضرم همه زندگیمو بدم که ناراحت نباشه
البته ریشه این مساله رو می دونم وقتی بچه بودم مامانم برای تنبیهم تهدید می کرد برای همیشه از پیشم می ره به خاطر همین شخصیت وابسته ای پیدا کردم و همش می ترسم آدمایی که دوسشون دارم از پیشم برن
علاقه مندی ها (Bookmarks)