سلام،ممنون تبریک ودلگرمیهاتون. من واقعا از داشتن دخترم لذت میبرم
راستش دیشب بحث داشتیم اونم سر یه موضوع جدی که اومدم که شما راهنماییم کنید و نظرتون بگید
دیشب که با تلفن صحبت میکردیم اینقدر حرفای اعصاب خوردی زد که من مجبور شدم حرف طلاق کشیدم وسعت،اونم قبول کرد.گفتم پول بلیط بده تا بیام هرچه زودتر تمومش کنم این زندگی مزخرف رو چون دیگه نمیکشم من. گفت باشه هروقت پول دستم اومد!!! مثل اینکه زیاد جدی نگرفته بود حرفم رو
بهش گفتم زنی که مس من باشه رو خیلی کم و به سختی میتونی پیدا کنی،چون هیچی عزت نخواستم با همهٔ ندریهات ساختم با دوریت ساختم،اما تو قدر نمیدونی.
خلاصه بعد از اینا همه گفت واسه زندگی کردن با من فکر کانادا باش،گفتم یعنی چی؟گفت فکر یه پوزیشن تو کانادا باش که اونجا زندگی کنیم،گفتم اونوقت تو چجوری میخوای بیای اونجا،گفت تو که رفتی با بچه،منم درسمو تموم میکنم بعد ازطریق تو میام،منم گفتم قربونت من نمیتونم تنها برم تو کشوری که هیچ کس و کاری توش ندارم. شرطشو قبول نکردم! گفت پس تو انگلستان واسه خودت تو دانشگاه کار پیدا کن منم میامو میرم،زندگی با دست خالی مرگه،دستمون که پر شد باهم زندگی میکنیم.منم گفتم از کجا باور کنم این سری راست میگی (دقیقا حرفی که زد این بود : اصول دین نپرس دیگه،تو هیچ کاری تاحالا انجام ندادی،من هیچ دل خوشی بهت ندارم،پس باید حداقل کار کنی که دلم خوش باشه حداقل زنم یکارهٔ هست چون من زن خونهدار نمیخوام تو تاحالا کاری نکردی که من احساس غرور کنم. گفتم منم وقتی میام ایران یه جا میخوام داشته باشی (خونه) که آسایش داشته باشم،گفت تو این کارارو بکن منم کار خودمو بلدم!!
حالا به نظرتون چیکار کنم؟ چی بهش بگم دقیقا،یعنی حق داره؟
لطفا هرکی میاد میخونه یه نظر بده
ممنون








علاقه مندی ها (Bookmarks)